ابراهیم شیری

سیاسی – اجتماعی – اقتصادی (تحلیلی- تحقیقی)

به حج رفتن روباه

114-497-large

بالاخره، ایران حق طبیعی و قانونی (طبق مقررات ان. پی. تی) کشور و مردم ایران را با راهزنان بین المللی بمذاکره گذاشت و تأئید حق طبیعی ما از سوی آنها را بنام پیروزی به اذهان عمومی حقنه می کند. اما مهم این است که چرا و در چه شرایطی کشورهای گروه ۵+۱، در رأس آنها امپریالیسم آمریکا حق طبیعی و قانونی ایران را برسمیت شناختند؟ بنظر می رسد، بیشتر با «پیری» واستیصال این خطرناکترین دولت تاریخ  و همچنین رسوائیها و شکستهای پیاپی آن و متحدانش در جنگهای تروریستی- استعماری سده حاضر از یک سو و از سوی دیگر، با تلاشهای مؤثر ایران برای خروج کامل از زیر سلطه دلار بستگی دارد. امروز، پس از به گل نشستن ماشین آدمکشی آمریکا در جای جای جهان، بخصوص در سوریه، نه اوضاع نابسامان اقتصادی- مالی و نظامی آن و نه افکار عمومی جهان، اجازه شروع جنگ دیگری را به غرب نمی دهد. در نتیجه، این امپریالیستهای مهاجم، به توطئه و دسیسه توسل جسته و برای بازگرداندن ایران به زیر سلطه استعماری دلار، به فریبکاری دست می زنند تا شاید آب رفته را بجوی بازگردانند. چرا که تنها بحساب جهانی کردن دلار است، که امپریالیسم جهانی و در رأس آن، آمریکا بقاء خود را استمرار می بخشد. اگر رژیم ایران نتواند این واقعیت زشت را درک کند، نتیجه آن، چیزی جز نابودی ایران و نجات امپریالیسم آمریکا نخواهد بود. در عین حال، لازم به ذکر است، که موضعگیریهای غربزدگان و لیبرالهای رنگارنگ نیز چیزی جز تابعی از متغییر آمریکا نمی توانست باشد و چنان هم شد. در هر حال، توافق کشورهای گروه ۵+۱ با ایران در مورد برنامه هسته ای ایران، شباهت غریبی با داستان « به حج رفتن روباه» دارد که در آن، امریالیسم آمریکا نقش روباه مکار را بسیار ماهرانه بازی می کند.

ا. م. شیری

۸ آذر- قوس ۱۳۹۲

ترجمه اقـتباسی و تکـمیل اثـر عـبدالله شائق با همین نام

روبه مکار،

پیر و افتاده،

عاجز از شکار.

دنبال مرغان،

 دویدن نتوان،

شکم سیر کردن

از آنها نتوان،

پس چه باید کرد؟

راه دیگری،

چاره باید کرد!

اندیشید و یافت.

از کتان و نخ،

کیسه ای ببافـت.

عمامه به سر،

شالی به کمر،

عصائی به دست،

رفت و رفت و رفت،

سوی مرغدان،

کمی دورتر،

بانگ زد و گفت:

آی آهای مرغان!

جوجه، خروسان!

تاج بر سران،

نترسید از من!

بیائید نزدیک ، نگاهم کنید!

من دگر پیرم، مردنم نزدیک.

زانکه من بسیار،

از شماها را،

دزدکی خوردم.

حلالم کنید، عذرم پذیرید!

گرسنه بودم، جوان و نادان،

آن روزای دور

حلال و حرام،

فرقی هیچکدام

نداشته برام

جهل و نادانی،

دور جوانی.

اینک گذشته.

با پشت خمم،

خوب می فهمم،

باید بکشم،

بار گناهان،

از همان دوران!

حالا که پیرم

کعبه می روم،

تاز درگاه حـقّ،

مغـفرت جویم!

باورم کنید،

شما بیائید همگی با هم،

در صلح و صفا،

بسوی کعبه،

پیش آن خدا

با هم برویم!

هم من و  شما،

جملگی یکجا،

حاجی می شویم!

کاکل به سری،

بر بلندی رفت.

بانگ برآورد:

الله اکبر!

این روباه دیگر

آن روباهه نیست!

تغییر خصلت،

داده است یکسر!

دسته ای بزرگ

ز آن مرغان خام،

باورش کردند.

هر یک از خانه،

اسباب سفر،

آماده کردند،

جمعیا با هم،

پای پیاده،

راه کعبه را،

در پیش گرفتند،

مدتی رفتند.

آفتاب خسته،

پشت کوهها،

چهره پنهان کرد.

آنها نیز خسته،

در گوشه ای دنج،

ساکت و آرام،

جملگی خفتند.

روبه مکّار،

نیمه های شب،

کیسه باز کرد،

خفته مرغان را،

در آن می انداخت .

خروسی هشیار،

حیله را فهمید،

با نگ  برآورد!

دیگر خفتگان،

از خواب پریدند،

با نوک و منقار،

حمله بر روباه،

کیسه دریدند.

همگی با هم،

افتان و خیزان،

راه مرغـدان،

در پیش گرفتند.

ازاینجا به بعد، عـبدالله شایق ازسرنوشت روباه و اعـمال بعدی او اطلاعی بدست نمی دهد. اما، بعدها معلوم شـد:

آن روباه پیر،

زخمی و خسته،

با پای لرزان،

کند و آهسته،

در کـوه و صحرا،

جنگل و بیـشه،

گشت و گشت و گشت،

شـغال و کـفـتـار،

گـرگ  بـدکـردار،

شیر درّنـده، مـار گـزنده،

گروهی جمع کـرد.

پا به پای هم،

جملگی با هم،

به مـکـّه رفـتـنـد.

چـون حـاجی شدند،

روباه در پیش،

دیگران در پی

یک سره سوی،

مرغـدان رفـتـنـد.

آن روباه پیر،

بربلندی رفت،

مشتش در هوا،

کف کرده دهان،

زوزه ای کشید،

فرمان حمله،

به مرغدانی داد.

دستۀ وحوش،

دراندک زمان،

 با چنگ و دندان،

آن مرغدانی را،

ازجا برکندند،

از مرغ و خروس،

خیلی را کشتند،

خیلی را خوردند.

پرها در هوا،

سرها در زمین،

های و غـلـغـله،

جـیـغ  و ول ـ وله،

همه جا پر شد.

عـده ای جستند،

چند تائی رستند.

جوجه فـکلی،

مـرغ کاکلی،

خروس گل ـ گلی،

عـده ای دیگر،

جهید و رهید.

هر یکی  سوئی،

هرکه به کویی.

زار و سرگردان،

ویلان و نالان،

در کوه و صحرا،

دشت و بیابان،

مدتی گشتند.

بعد از مدتی،

آن رهیدگان،

جوجه و خروسان،

با قد ـ قد و جیک ـ جیک،

قوــ قولی قو قو،

به هم رسیدند.

جمع شان جمع شد.

همگی بودند،

غیر از مردگان،

غیراز کشته ها.

مرغ کاکلی، جوجه فکلی، خروس گل- گلی،

یک صدا باهم،

به حرف آمدند:

روباه نمی خواست، مارا بخوره.

دندان نداره،

او فـقـط می خواست:

همۀ ما را،

در کول خودش،

به حج ببره.

روباهه پیره، تجربه داره،

خیلی عاقله، ما همه جوان.

خوب و بد چیه؟

ما چه می دانیم!

ببینید! آنها،

همگی با هم،

به مکه رفتند،

زیارت کردند،

حاجی هم شدند.

امـّا ما را بین،

آنهمه کشته،

آنهمه مرده،

خانه مان ویران،

همه دربدر.

آن شب آن خروس،

با جار و جنجال،

با داد و فریاد،

نگـذاشت که ما،

همراه روباه،

به حج برویم.

عیبی نداره،

بیائید با هم،

برویم پیش اش،

التماس کـنیم،

معذرت خواهیم،

راضی اش کنیم.

شاید این دفعه،

اجازه دهد، به حج برویم.

این روباه پیر،

عاقل است عاقل،

ببینید اینک،

همه آزادیم،

هر جا می پریم.

در دشت و صحرا،

در کوه و جنگل،

هر کجا خواستیم،

آنجا می چریم.

خروسی دیگر،

از میان جمع،

با جمعی باهم،

با لحنی دیگـر،

بانگ برآورد:

گوش کنید یاران!

روباه، روباهه،

حیله کارشه ،

کلک بارشه،

حرفاش دروغه،

توبه اش دروغ.

ما تمام عمر،

با پنجه و منقار؛

در میان خاک،

دانه می جوییم.

اما روباهان،

همه وحشیان،

قاتل مرغان،

با چنگ و دندان،

ما را می درند،

ما را می خورند.

گوش کـنید یاران،

دست نگه دارید!

کجا می روید؟

نروید این راه!

سوی مکاران؟

سوی وحشیان؟

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این نوشته در نوامبر 29, 2013 بدست فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: