ابراهیم شیری

سیاسی – اجتماعی – اقتصادی (تحلیلی- تحقیقی)

یادداشتهای پراکنده (٤)

آن کمونیستها را چه شد؟

ا. م. شیری

مدتی پیش، در مجلس ترحیمی با یک از بازماندگان حکومت ملی آذربایجان (حکومت پیشه وری) کنار هم نشسته بودیم. او مردی را که در دست راستش نشسته بود، به من معرفی کرد و مرا نیز به او. او که بود؟ وی ١٣ سال دبیر دوم کمیته ایالتی… حزب کمونیست اتحاد شوروی بوده و ١٧ سال هم در رژیم بعد از سوسیالیسم بعنوان معاون فرماندار به انجام وظیفه مشغول بوده. یادآوری کنم که در سیستم تشکیلاتی حزب کمونیست اتحاد شوروی، مطمئن ترین و زبده ترین کادرها بمقام دبیر دومی برگزیده می شدند و عملا، قدرت در دست آنها بود. بعد از این معارفه کوتاه، مثل اینکه مار افعی مرا گزید. بخود می پیچیدم و بسختی خود را کنترل کرده، اجازه یک سؤال از ایشان خواستم. سؤال بسیار کوتاه!

پرسیدم: آن کمونیستها را چه شد که چنین وضعیتی پدید آمد؟

وی ضمن تقدیر از سوسیالسم و تمجید از کمونیستها، چنین جواب داد: از اوایل سالهای ٦٠ (دوره خروشچوف) تعلیم و تربیت کادر حزبی بکلی بفراموشی سپرده شد. رشوه خواری رواج یافت. برای پذیرش اعضاء جدید به حزب، پول کلان می گرفتند. اگر کسی (عضو حزب کمونیست و یا غیرعضو) در مقابل این پدیده ها حرفی می زد، به هر شکلی، ، اتهام می زدند، پرونده سازی می کردند، رسوا و منزوی می کردند و یا از میان بر می داشتند. این باعث کاهش شدید وزن کمونیستها در حزب گردید.

به هر حال، من در کمیته ای بعنوان دبیر دوم مشغول به کار شدم که دبیر اول آن، هم سن پدرم بود. وی شخصی بود با سواد، معتقد وصادق که احترام عمیقی به همدیگر قائل بودیم و مرا مثل پسرانش دوست می داشت.

یک روز صبح، با هم خانمش را به مقصد سفر به پایتخت بدرقه کردیم و به مقر کمیته بازگشتیم. من، خانم ایشان را ماما خطاب می کردم. در وسط روز، بمنظور زنگ زدن، گوشی تلفن را بر داشتم. چون تلفن موازی بود، شنیدم دو تن از خانمها کارمند کمیته با هم صحبت می کنند. بی اراده لحظاتی به صحبت آنها گوش دادم. قرار بر این گذاشتند که امشب یکی از آنها به خانه دبیر کمیته برود و بعد…

در پایان روز کار، من رفتم پیش دبیر اول. گفتم ماما کجاست؟ جواب داد مگر حواست پرته! ما که صبح باهم بدرقه اش کردیم. گفتم ببخشید. در حال، امشب اگر کسی آمد در خانه را زد، باز نکنید. پرسید چرا؟ مگر کسی قرار است بیاید؟ گفتم: خدا حافظ تا فردا، من رفتم. روز بعد معلوم شد که یکی از آن خانمها همان شب آمده در زده و چون ایشان باز نکرده اند، رفته. نیم ساعت پس از آن، مأموران ریخته اند خانه و دست خالی بر گشته اند…

پس از این حادثه، یک روز دیگر، عصر در حیاط خانه دبیر حزبی نشسته بودیم. مشروب برای من و پسرانش ریخت. گفت بخور! گفتم من نمی خورم. پرسید: کلا مشروب خور نیستی یا الآن نمی خوری؟ گفتم: من پیش بزرگترها مشروب نمی خورم. ادامه داد: تو هم یکی از پسران من. من اجازه می دهم بخور. بعد از این، من فقط همان یک استکان را نم- نم تا آخر مجلس خوردم. زمان خداحافظی رسید. از خانه آنها خارج شدم. چند قدمی از در فاصله نگرفته بودم که یک چمدان کوچک، درست پای دیوار حیاط آنها یافتم. دو دل و ناراحت آن را بر داشتم. اول به اتاق کارم در دفتر کمیته رفتم. چمدان را باز کردم. پر پول بود. هیجان و ناراحتی سراپای وجودم را گرفت. بعد از کمی این پا و آن پا کردن، بالاخره به خانه بردم. شب را بسختی سحر کردم. صبح تا رفتم به اداره، رئیس مرا خواست. در اتاقش او را منقلب و ناراحت دیدم و پرسیدم: امری بود؟ گفت آره، صحبتی با تو دارم. گفتم اتفاقا چون من هم با شما صحبتی دارم، پس اجازه بدهید اول من گزارشم را بدهم، بعد شما بفرمائید. با کسب اجازه موضوع چمدان پر پول را برایش تعریف کردم. بی محابا خودش را به پای من انداخت. گفت این حرف با کس مگوی. قول دادم و منتظر صحبت ایشان شدم. کمی بخود آمد و توضیح داد که در نیمه های شب، امنیتی ها ریخته اند خانه اش را الک ولک کرده اند. معلوم شد که آن پولها را برای آن در پای دیوار خانه اش گذاشته بودند که بگویند، هنگام بازرسی خانه، خودش بیرون انداخته است…

بعد از این دو حادثه، او از عضویت در حزب استعفا داد و دیگر نخواست به کار در کمیته حزبی ادامه دهد. خلاصه، اغلب آن کمونیستها را که مورد نظر شماست، به این طریق و یا به طرق دیگر از حزب دور کردند. بطوریکه تا اواسط سالهای ١٩٨٠ تک و توکی مثل لیگاچوف، یازوف، لوکیانوف، یانایوف و … در حزب مانده بودند که دست آنها را هم گارباچوف در پوست گردو گذاشت. یادتان هست وقتی که در رفراندوم سال ١٩٩٠، ٧۵ تا ٧٩ درصد مردم به حفظ سوسیالیسم رأی دادند، دمکراتها مجلس و نخست وزیری را به توپ بستند…

خلاصه کلام. این یک نمونه است و مشتی از خروارهای سازمانیافته. نمی توانم دقیق بگویم این چندمین و یا چند صدمین از این نمونه هاست که مستقیما برخورد داشته ام. در اینجا دیگر صحبت از خیانت یک یا چند نفر و «فقدان دمکراسی» در میان نیست، از این و یا آن «اشتباه» و یا «ناکارآمدی سوسیالیسم» هم نمی توان صحبت کرد. بلکه، صحبت یک تشکیلات پیچیده و سازمانیافته مافیائی در میان است که افراد آن، ابتدا برنگ کمونیستها در آمدند و در نهایت، ضربه خود را وارد ساختند.

٢٣ تیر ماه ١٣٩٠

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این نوشته در ژوئیه 12, 2011 بدست فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: