ابراهیم شیری

سیاسی – اجتماعی – اقتصادی (تحلیلی- تحقیقی)

یادداشتهای پراکنده (٣)

نظم در زندگی، باور و امید به آینده

ا. م. شیری

استاد پروفسور جهانگیر… مرا برای روز یکشنبه ساعت یازده به منزلش دعوت کرد. ضمن دعوت خواهش کرد حتما چند دقیقه قبل از ساعت یازده در آنجا حاضر باشم.

ده دقیقه زودتر رفتم. بعد از چاق- سلامتی، دلیل این «چند دقیقه» را پرسیدم. در حالیکه چشمش به ساعت دیواری بود، گفت: عجله نکن، الان خودت می فهمی.

درست سر ساعت یازده گفت: گوش کن! قبل از اینکه به صحبتش ادامه دهد، زنگ خانه به صدا در آمد. با تبسمی دلنیشن گفت: بگذار در را باز کنم و رفت بسوی در.

همراه پیرمردی در حول و حوش ٩٠ سال سن، به اتاق وارد شدند. من و مهمانش را بهمدیگر معرفی کرد. او، با لهجه شیرین تهرانی قدیمی صحبت می کرد و اسمش آقای سرابی بود.

بعد از معارفه کوتاه، استاد از من پرسید: حالا فهمیدی چرا گفتم چند دقیقه زودتر بیا؟ در پاسخ «نه» من، توضیح داد: ایشان از کشور همسایه تشریف آورده اند. چهار روز پیش تلفنی اطلاع دادند که روز یکشنبه، ساعت یازده خواهند رسید. تو حالا تصور کن که برنامه سفرشان را چقدر دقیق تنظیم کرده اند که درست سر ساعت رسیدند. این اول بار و یا اتفاقی نیست. ایشان همیشه در همه امور زندگی اینطور دقیق هستند. و این، مهمترین ویژگی نسل انقلابی آنهاست.

آقای سرابی کیست؟ پدر ایشان از نزدیکترین دوستان شهید احمد کسروی، مورخ، زبان شناس، وکیل دعاوی و محقق ایران بوده و با هم رفت وآمد خانوادگی داشته اند. خود او نیز شخصا در خاکسپاری دفن احمد کسروی حضور داشته است. از هر دری صحبت کردیم. اما وقتی که از «شهادت احمد کسروی و حدادپور، منشی او بدست فدائیان خونخوار اسلام در کاخ دادگستری در تاریخ بیستم اسفند سال ۱۳۲٤» و «با فتوای مستقیم روحانیون حیله گر و کنه صفت، از جمله آیت‌الله بروجردیو آیت‌الله صدر و با مساعدت و همکاری بلاواسطه دولت انگلیسی قوام»سخن می گفت؛ آنوقت که فاجعه مکمل آن را، حادثه «دفن احمد کسروی و منشی او در یکی از گورستانهای شمال تهران، در خارج از محوطه عمومی قبرستانامامزاده قاسمدر کنار چشمه آبک» را توصیف می کرد و می گفت: «فشار و اعمال نفوذ خشکه مذهبی های بازار، روحانیت مرتجع و دولت قوام بر متولیان گورستانها، موجب ممانعت از دفن آن دو شهید در یکی از قبرستانهای ”مسلمین“ تهران و تکمیل این فاجعه گردید»، چنان با تنفر و انزجار سخن می گفت، حادثه را چنان زنده تصویر می کرد که انگار، گذشت نزدیک به هفت دهه زمان از آن جنایت هولناک، کمترین غباری را بر این خاطره آزاردهنده آقای سرابی ننشانده است.

در پایان دیدار، کتاب «استالین و مسائل معاصر» را که چندی پیش از زیر چاپ در آمده بود، به ایشان تقدیم کردم. کتاب را گرفت، نگاهی به روی و پشت جلد آن انداخت. ورقی زد، بوسید و بر روی چشمش نهاد و آهسته گفت: «بلی! گنادی زیوگانوف و ابراهیم ما». و سپس، در حالیکه دستم را بگرمی می فشرد، ادامه داد: «بسلامت پسرم. من یقین مطلق  دارم که آینده از آن ماست» (همه قسمت های برجسته، منهای خط زیردار، عین سخنان آقای سرابی است).

پس از آن دیدار و مشاهده نظم و عزم و ارداه آقای سرابی در آن سن و سال، این سؤال مخیله ام را ترک نمی کند که: کدام ارزش می تواند والاتر و بالاتر از نظم در زندگی، باور و امید به پیروزی و آینده باشد؟

١٩ تیر ماه ١٣٩٠

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این نوشته در ژوئیه 10, 2011 بدست فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: