ابراهیم شیری

سیاسی – اجتماعی – اقتصادی (تحلیلی- تحقیقی)

تحولات خاورمیانه، نقش امپریالیستها و خواست توده ها

منبع: کار داخل، شمارۀ٢٠
امروز جهان ما در یکی از حساس ترین مقاطع تاریخ خود بسر می برد و اگر همچنان به حرکت در راهی که چند دولت امپریالیستی بر گزیده اند، ادامه دهد، بعید نیست تا دو- سه نسل آینده تمام دستاوردهای تمدن بشری از بین برود و جهان بار دیگر به هفتصد- هشتصد پیش باز گردد. چنین تهدیدی را تا زمانیکه نیروهای بالنده تکامل اجتماعی گامهای استوار در جهت تغییر بنیادی روابط و مناسبات اجتماعی حاکم و تعیین افق تکاملی آینده برندارند، نمی توان پندارگرایانه انگاشت.
اوضاع نابسامان اجتماعی- اقتصادی و تعمیق روزافزون بحران جهانی اقتصادی- مالی نظام سرمایه داری، تشدید غارت ثروتها و استثمار لجام گسخته مردم مستعمرات، جهان ما را بار دیگر متلاطم ساخته است. این تلاطم، از همان اولین روزهای سال جاری میلادی با رستاخیز انقلابی مردم کشورهای استعمارزده، پیش از همه، مردم خاورمیانه و نزدیک آغاز شد و در روند تکاملی خود ابعاد گسترده ای گرفت وبه طوفان انقلاب تبدیل شد. طوفانی که از کشور کوچک تونس در شمال آفریقای سیاه، قاره بردگان ستمدیده در پاسخ به زندگی ذلت بار و حقارت آمیز اکثریت عظیم انسانها در شرایط گسترش هر چه بیشتر ابعاد بیکاری، بی حقوقی و فقر مفرط در میان طبقات فرو دست بحرکت در آمد، اینک دیگر تمام کشورهای شمال آفریقا و منطقه وسیع خاورمیانه و نزدیک، از مراکش تا بحرین را در نوردیده است.
رستاخیز توده های محروم تونس بی شک نقطه عطف تاریخی جدیدی در دومین دهه قرن بیست و یکم است که آغاز حرکت دگرگون ساز در منطقه وسیع خاورمیانه و نزدیک را بشارت می دهد و اگر بتواند به پیشروی خود در مسیر طبیعی ادامه دهد، چهره جهان را بطور بنیادی تغییر خواهد داد. خیزش انقلابی مردم تونس و متعاقب آن، همه جنبشهای توده ای در دیگر کشورهای منطقه، عموماًَ ماهیت و مضمون ضد استعماری، ضد دیکتاتوری و عدالتخواهانه دارد و از شروع مرحله نوین انقلابات رهایی بخش ملی حکایت می کند که در مجموع، بخشی از مبارزه طبقاتی کارگران و زحمتکشان جهان برعلیه استعمار و امپریالیسم، برعلیه دیکتاتوری سرمایه و نظام اجتماعی- اقتصادی ناعادلانه بحساب می آید.
اینک، دیگر کمترین جای تردید باقی نمانده است که امپریالیسم جهانی بسرپرستی آمریکا از همان آغاز حرکت امواج شورانگیز توده ای در منطقه، به پشتیبانی آشکار از دیکتاتورهای دست نشانده خود برخاست و در مواجه با واقعیتهای سخت، باز هم با در پیش گرفتن نابخردانه ترین رویکردها، با توسل به کودتای نظامی و دیگر متدهای مزورانه، مساعی خود را برای حفظ رژیمهای وابسته متوجه ساخت. دعوت مکرر باراک اوباما، رئیس جمهور آمریکا از حسنی مبارک برای «شنیدن صدای انقلاب مردم» و پیام نهایی او دایر بر اینکه «من امیدوارم ارتش مصر، در کشور آرامش بر قرار نماید»، در ادبیات سیاسی معنایی جز صدور فرمان کودتا ندارد و خود این پیام، یکی از شاخص ترین نمونه های عزم امپریالیسم برای دفاع از منافع استعماری غرب و رژیمهای حاکم مستعمرات می باشد.
رستاخیز انقلابی مردم منطقه و چگونگی برخورد امپریالیسم و ارتجاع محلی به آن، از کودتای نظامی در تونس و مصر و تداوم سرکوب خونین بپا خاستگان دیگر کشورها گرفته تا لشکرکشی به بحرین و برافروختن آتش جنگ داخلی در لیبی و تهاجم نظامی به این کشور، تمام افسانه های دروغین سفسطه بازان بورژوازی پیرامون پشتیبانی دولتهای امپریالیستی و در رأس آنها ایالات متحده آمریکا از دمکراسی و حقوق بشر را بار دیگر افشاء کرد و نقش دول استعمارگر را بعنوان بانی و پشتیبان اصلی رژیمهای ارتجاعی و دیکتاتوری در منطقه خاور میانه و نزدیک، بطور کلی در تمام جهان، بطور انکار ناپذیری ثابت کرد.
هر چند که خیزش غیرمنتظره توده های ستمدیده تونس و سپس مصر توانست در طول کمتر از یک ماه امپریالیسم جهانی را به برکناری زین العابدین بن علی و حسنی مبارک، سران رژیمهای دیکتاتوری تحت الحمایه آمریکا وادار نماید اما، تا کنون بموفقیت قابل توجهی نه در این کشورهای و نه در دیگر کشورهای منطقه دست نیافته و موجب تحول اساسی نشده اند. جنبش مردمی در مصر و تونس با کودتای نظامی به انقیاد کشیده شد. در بحرین با تهاجم نظامیان خارجی سرکوب می شود و در لیبی به جنگ داخلی و حمله ماشین جنگی امپریالیسم منجر گردیده است. اعتراضات مردمی همه در همه کشورهای منطقه ادامه دارد. در یمن، اردن، عربستان سعودی، عمان، مراکش، الجزایر معترضین با شدت تمام سرکوب می شود. بنظر می رسد این ناکامی ها از دو علت اساسی ناشی می شود: اولی، نبود تئوری، برنامه و تشکیلات انقلابی رهبری کننده جنبشهای توده ای و دومی، در فقدان آنها، تأثیرگذاری و نقش آفرینی امپریالیسم در به انحراف کشاندن این جنبشها. در همین ارتباط، بنظر می رسد آشنایی ولو مختصر با تاریخ و جغرافیای منطقه ناآرام خاورمیانه و نزدیک و به تبع آن، درک موقعیت ژئوپلیتیک و اهمیت ثروتهای طبیعی آن برای ادامه حیات استعمار امپریالیستی، ضرورت جدی دارد.
مهمترین مسئله این است که منطقه خاورمیانه و نزدیک به دو دلیل روشن: یکی، بخاطر موقعیت ژئوپلتیک و دومی به سبب ثروتهای طبیعی هنگفت خود، همیشه برای استعمار امپریالیستی اهمیت حیاتی داشته و کماکان بعد از این نیز خواهد داشت.
البته این منطقه علاوه بر دلایل فوق، نه تنها امروز، بلکه ازهمان بدو تاریخ، از عهد باستان نیز همیشه در مرکز توجه انسان بوده است. زیرا، کشاورزی در این منطقه قبل از هر نقطه دیگر جهان پا به عرصه گذاشت. این منطقه در عین حال، مهد تمدن بشری و آغاز شهرنشینی نیز بشمار می رود. دولتهای عهد باستان در مصر، بین النحرین و پارس در این منطقه پا به عرصه وجود گذاشتند. سه دین بزرگ یهودیت، مسیحیت و اسلام نیز در همین منطقه تولد یافتند.
رواج و بسط اسلام در قرنهای هفتم و هشتم، این منطقه را عملا به سرزمینهای اسلامی بدل ساخت و پس از آنکه ازاوایل قرن هیجدهم پای تاجران و سیاستمداران اروپائی به منطقه خاورمیانه و نزدیک باز شد، بتدریج تابع منافع استعماری قدرتهای بزرگ، پیش از همه فرانسه و انگلستان گردید. حتی پس از خروج ظاهری این قدرتها از منطقه، وجود ذخایر عظیم نفت و گاز آن، بهانه مناسبی برای جنگهای پیاپی و حضور سیاسی، اقتصادی و نظامی دائمی غرب این بار در سیمای ایالات متحده آمریکا در این منطقه گردید. این واقعیت را محافل حاکمه امپریالیستهای اروپا و آمریکا با این سخن بیان می کنند که: «نفت و گاز منطقه خاورمیانه و نزدیک مال ماست. منتها در زیر خاک مسلمانان ذخیره شده است». سبب همه تبلیغات و تلاشهای سالهای اخیر امپریالیسم برای برابر سازی اسلام و تروریسم نیز همین است و هدف اصلی آن، سازماندهی تهاجم گسترده تر بر این منطقه، تحت عنوان مبارزه با تروریسم و اعمال کنترل کامل بر منابع نفت و گاز آن می باشد.
بمنظور آشنایی بیشتر با منطقه خاورمیانه و نزدیک، لازم به یادآوریست، که این نام به بخش وسیعی از خاک کره زمین اطلاق می شود که حلقه ارتباطی بین سه قاره آسیا، آفریقا و اروپا می باشد. این منطقه بانضمام بخش شرقی آبهای دریای مدیترانه، دریای سرخ و خلیج فارس، اراضی وسیعی را که از جنوب به صحراهای آفریقا، از شمال تا دریای سیاه و دریاچه خزر، از شرق تا شبه قاره هند و از غرب، به دریای اژه محدود می شود، در بر می گیرد. همین موقعیت جغرافیایی استثنائی منطقه از اهمیت ژئوپلیتیک آن حکایت می کند.
برخی صاحبنظران معمولا مصر و کشورهای عربی شمال آفریقا از جمله مراکش، آلجزایر، تونس، لیبی و سودان و همچنین اسرائیل، ترکیه و ایران را نیز جزء کشورهای خاورمیانه و نزدیک بحساب می آورند. برخی ها دیگر حتی پا را فراتر گذاشته، از کشورهای افغانستان، پاکستان و قبرس نیز بعنوان بخشی از منطقه خاورمیانه و نزدیک نام می برند.
منطقه خاورمیانه و نزدیک که در حال حاضر بیش از دو سوم نفت و گاز جهان را تأمین می کند، دارای ذخایر سرشار نفت و گاز می باشد. در حدود دو سوم از ذخاير نفت و تقریبا نيمی از ذخاير گاز جهان در زیر خاک منطقه خاورمیانه ذخیره شده است. طبق بررسی های بعمل آمده، تنها کشورهای حوزه خلیج فارس قادرند در حدود یک سوم نفت مورد نیاز جهان را تولید کنند.
اگر این را هم در نظر بگیریم که انفجار در چهار رئاکتور اتمی ژاپن در اثر زلزله و سونامی ماه مارس کاتالیزاتوری شد برای هر چه برجسته تر نشاندادن اهمیت مواد انرژی زای فسیلی، از جمله نفت و گاز و به تبع آن تشدید دخالتها و تأثیرگذاری های امپریالیسم برای سرکوب و منحرف ساختن خیزشهای مردمی منطقه بمنظور تحکیم موقعیت استعماری خود، چندان بیراهه نرفته ایم.
با توجه به اهمیت کلیدی اقتصاد و با درک پتانسیل اقتصادی منطقه، بویژه با در نظر گرفتن موقعیت استراتژیک آن بعنوان محل تقاطع سه قاره آسیا، اروپا و آفریقا و در کنار همه اینها، با توجه به اهمیت کانال سوئز بمثابه شاهرگ ارتباطی بین دریای مدیترانه و اقیانوس هند، ماهیت و علت واقعی همه تلاشهای دول استعمارگر برای حفاظت از منافع استیلاگرانه خود در این منطقه، با وضوح تمام نمایان می شود.
در مورد تاریخ نفت در این منطقه، لازم به یادآوریست که تاریخ آن با برنامه مشهور نیروی دریایی امپراطوری انگلیس در جنگ جهانی اول دایر بر استفاده از نفت بعنوان نوع جدید سوخت در کشتی های جنگی بجای زغال، یعنی بهره گیری از موتورهای دیزلی بجای دیگهای بخار آغاز می شود. بسیار طبیعی که این جایگزینی، برتری استراتژیکی قابل ملاحظه ای برای نیروهای دریایی بریتانیا را در پی داشت. از آن زمان تا کنون، منطقه نفت خیز خاورمیانه و نزدیک بعنوان مهمترین منطقه اقتصادی استراتژیک به صحنه مناقشه بین قدرتهای بزرگ بدل شد. اما این تنها نفت نیست که چنین سرنوشت ناهنجاری را برای منطقه رقم زده است بلکه، بگواهی تاریخ، پیش از کشف نفت نیز، موقعیت ژئوپلیتیک این منطقه بمثابه حلقه اتصالی بین سه قاره، مثل امروز مورد توجه بوده است. بعبارت دیگر، منطقه خاورمیانه و نزدیک با نفت و یا بدون نفت هم از اهمیت استراتژیک برخوردار بوده بعد از این نیز خواهد بود.
بنا بر این، منطقه خاورمیانه و نزدیک، همیشه میدان تصادم منافع قدرتهای استعماری بوده و مخرج مشترک همه آنها، به انقیاد کشیدن و در ناآگاهی نگهداشتن مردم، تاراج ثروتها و ممانعت از پیشرفت و ترقی آن بوده است. زیرا، یک منطقه غنی، قوی، مدرن و پیشرفته می تواند هم حق غرب در تصرف منابع نفتی آن را که اتفاقا، برای تداوم انباشت سرمایه لازم است، به زیر علامت سؤال ببرد و هم برای حاکمان سیاسی کشورهای مستعمره، یعنی نوکران سرمایه های فراملی، مزاحمتهایی ایجاد نماید.
پس از جنگ جهانی اول و بدنبال از هم پاشیدن امپراطوری عثمانی طرح تقسیم بویژه بخش نفت خیز خاورمیانه بر اساس موقعیت ژئوپلیتیک و معادن نفتی مناطق به اجرا در آمد و کشورهای کوچکی مثل کویت، قطر و جزایر امیرنشین خلیج فارس روی آن پدیدار گشت. این نقشه استعماری با آغاز اجرای طرح سال ١٩١٧جیمز بالفور وزیر خارجه وقت بریتانیا مبنی بر تشکیل یک کشور «مستقل» برای یهودیان در خاک فلسطین، تقریبا تکمیل شد و پس از آن، به میدان مناقشه بین قدرتهای استعماری و به صحنه جنگ و درگیریهای دائمی تبدیل گردید.
در مقابل تشدید تلاشها و اقدامات دول استیلاگر برای تحکیم سلطه استعماری بر منطقه، جنبشهای استقلال طلبانه نیز در بسیاری از کشورها شکل گرفت. در کشورهای مصر، تونس، الجزایر، لیبی، عراق، سوریه، افغانستان و در بخش جنوبی یمن کنونی، موفقیتهائی کسب کرده و به استقلال نسبی نیز دست یافتند. اما، اغلب آنها از جمله مصر، تونس، اردن، لبنان، مراکش و الجزایر خیلی زود به زیر یوغ استعمار گردن نهادند. جمهوری یمن دمکراتیک (یمن جنوبی) پس از «اتحاد» با یمن شمالی در سال ١٩٩٠، نه تنها به استقلال، حتی بموجودیت خود خاتمه داد و بعنوان بخشی از کل یمن، به مستعمره غرب تبدیل شد. سرنوشت جمهوریهای سوریه، لیبی، عراق، افغانستان و حتی ایران طور دیگری رقم خورد. افغانستان در ٢٠٠١ و عراق در سال ٢٠٠٣، از سوی آمریکا و بریتانیا و همدستانشان در پیمان تجاوزگر ناتو اشغال، ویران و مستعمره گردید. لیبی امروز در گیر جنگ داخلی بوده و از سوی قدرتهای استعماری مورد تجاوز نظامی قرار گرفته است. با این وضع، استعمار مجدد لیبی بعید بنظر نمی رسد. طرحی که در لیبی به آزمایش گذاشته شد، با تسلیح و تشجیع مخالفان رژیم اسد، در سوریه آرام- آرام پیاده می شود. لبنان، در شرایط نه جنگ داخلی و نه صلح بسر می برد. ایران در زیر استبداد اسلامی و فشارهای امپریالیسم جهانی له له می زند و سناریوی «بالکانیزه کردن» آن که با انقلاب مردمی سال ١٣۵٧ از زیر سیطره نو استعماری غرب امپریالیستی آزاد شد، در دست اجراست. پاکستان آشوبزده در اثر بمبارانهای روزمره جنگنده بمب افکنهای آمریکا و انفجارات انتحاری طالبانهای آمریکائی از نفس افتاده است. اسرائیل همچنان به بمبارانها، کشتار سیستماتیک مردم فلسطین و کشورگشائی خود ادامه می دهد. و الی آخر…
در بررسی اوضاع خاورمیانه و نزدیک نمی توان نقش اسرائیل را بعنوان یکی از مؤثرترین ابزارهای فشار دولتهای امپریالیستی بر منطقه و عامل بی ثباتی دائمی آن، از نظر دور داشت.
طرح تشکیل کشور «مستقل» برای یهودیان، به بهای قتل عام و آوارگی میلونها فلسطینی از خانه و سرزمین خود به اجرا در آمد. پس از تأئید اعلامیه آرتور جمیز بالفور، مشهور به «طرح بالفور» از سوی لیونیل ولتر دی روچایلد، کلان سرمایه دار و رئیس جامعه صهیونیستهای انگلیس، کوچاندن سیستماتیک سرمایه داران صهیونیست و بخشی از یهودیان به اراضی فلسطین آغاز شد. بطوریکه تعداد آنها تا پایان جنگ جهانی دوم به قریب نیم میلیون نفر رسید. بدنبال تشکیل جامعه صهیونیستی در اراضی فلسطین که تا آن موقع تحت قیمومیت انگلستان بود، مجمع عمومی سازمان ملل متحد نیز قطعنامه ١٨١ خود را دایر بر تشکیل کشور اسرائیل (اسرائیل یعنی برگزیدگان خدا) با ٣٣ رأی موفق در مقابل ١٣ رأی مخالف تصویب و بدون حضور نمایندگان مردم عرب فلسطین، خاک آن را تقسیم و تشکیل دولت یهودی را اعلام کرد. اسرائیل که طبق قطعنامه غیرحقوقی مجمع عمومی سازمان در۵٢ درصد خاک فلسطین تشکیل گردید، با حمایت های همه جانبه امپریالیسم جهانی طی جنگهای پیاپی و بالاخره در جنگ سال ١٩٦٧ با تصرف و اشغال در حدود ٨٠ درصد خاک فلسطین باضافه منطقه جنوب لبنان، بلندیهای جولان و صحرای سینا، اراضی خود را تا پنج برابر گسترش داد (البته، صحرای سینا پس امضای قرارداد کمپ دیوید در تاریخ ۱۷ سپتامبر ۱۹۷۸ بین انورسادات و مناخیم بگین و با حضور جیمی کارتر رئیس جمهور وقت آمریکا، به مصر برگردانده شد). بدین ترتیب، فاجعه منطقه خاور میانه و نزدیک، ابعاد تازه ای بخود گرفت و بمیدان تاخت و تاز تروریسم دولتی، محل آزمایش جنگ افزارهای جدید و سیاستهای استعماری تبدیل گردید. رد پای اسرائیل در همه جنگهای منطقه، بمباران های لجام گسیخته، عملیات تروریستی بی شمار، نفوذ و دخالتهای بی حساب و کتاب در امور همه کشورهای منطقه قابل کتمان نیست. اگر این را هم فراموش نکنیم که پس از اشغال عراق از سوی آمریکا و انگلیس در سال ٢٠٠٣، اسرائیل بیش از چهل مرکز آموزش جاسوسی و خرابکاری فقط در بخش کردستان عراق دایر کرده است، تصویر نسبتا روشنی از نقش اسرائیل بعنوان ابزار فشار دول استیلاگر و عامل بی ثباتی منطقه بدست می آید.
بدین ترتیب، در چهارچوب هر گونه استراتژی اقتصاد جهانی، منطقه خاورمیانه و نزدیک بمثابه یکی از مهمترین تولید کننده نفت جهان، حداقل برای چند نسل آینده اهمیت خود را حفظ می کند و به همین سبب هم امپریالیسم جهانی مداخلات بی پروای خود نه فقط در امور دولتهای مستعمرات را تشدید نموده، حتی با بهره گیری از ماشین تبلیغاتی و ایدئولوگهای خود برای منحرف کردن جنبشهای مردمی نیزسعی می کند و در تلاش است تا اهداف خود را در هر کشوری متناسب با بافت اجتماعی، باورهای دینی ــ مذهبی، تعلقات ملی و نژادی مردم آن جامه عمل بپوشاند. ناگفته نماند که روانشاسی اجتماعی کشورهای منطقه نیز زمینه مساعد اعمال نفوذ و دخالت امپریالیسم در جنبشهای توده ای را فراهم ساخته است. روانشاسی اجتماعی در کشورهای استبداد زده منطقه، اولا- بدلیل عمر طولانی رژیمهای دیکتاتوری وابسته و ثانیا- در اثر فشار و خفقان پلیسی حاکم بر جامعه که یا مجالی برای تشکیل احزاب و سازمانهای مترقی وجود نداشته و یا هر آنچه بود، از بین برده شده، طوری شکل گرفته که کوچک ترین منفذ برای تنفس، به خواست اصلی مردم تبدیل شده است. همین تمایل بحق مردم به آزادی از زیر فشار و خفقان، باعث آن شده است که سیاستگزاران استعمار امپریالیستی با استفاده ابزاری از مقوله های دمکراسی و حقوق بشر، مرموزترین و پیچیده ترین متدها را برای اعمال نفوذ در جنبشهای مردمی و منحرف ساختن آنها از مسیر طبیعی بکار گیرند. تشکلهای به اصطلاح غیردولتی، تحت عناوین «جامعه باز»، «خانه آزادی»، «دمکراسی خواهی»، «حقوق بشری» و بسیاری مثل آنها، بازوی اجرائی امپریالیسم در داخل جنبشهای توده هستند. بواسطه آنها، گروههای تروریستی، خرابکاری و بمبگذاری تشکیل می دهند؛ در آموزشگاهها و پایگاههای ویژه، تربیت و سازماندهی می کنند. از این گروهها برای بر هم زدن وحدت ملی، ایجاد درگیریهای ملی – قومی، دینی – مذهبی و جنگهای داخلی وسیعا استفاده می شود. افغانستان، عراق، لبنان، سومالی، لیبی امروز و به احتمال قریب به یقین، سوریه در آینده نزدیک و بسیاری دیگر شاهد و گواه زنده این مدعا هستند.
سرمایه داری امپریالیستی، بکمک ماشین تبلیغاتی بسیارعظیم خود و با کاربرد متدهای پیشرفته، اذهان اجتماعی را به سوی مسائل و موضوعات فرعی هدایت نموده و با فضاسازیها و هیجان آفرینی های تصنعی پیرامون آنها، مردم را از کسب دانش و شناخت ناهنجاریهای جامعه دور می سازد و بدین ترتیب، شعور اجتماعی را مسخ می کند.
خلاصه این تفاصیل، جنبشهای توده ای در اعتراض به شرایط اجتماعی- اقتصادی طاقت فرسا و زندگی حقارت آمیز مردم مستعمرات براه افتاده، خشم توده های محروم، بیکاران، فقرا و گرسنگان بالا گرفته، حس انزجار آنها نسبت به کلان سرمایه داری و نظام اجتماعی، اقتصادی و سیاسی وابسته شدت یافته است. اینها، خصلت عام و مخرج مشترک همه جنبشهای توده ای کنونی در کشورهای خاورمیانه و نزدیک می باشند.
تأکیده بر این نکته نیز ضروریست که جنبشهای توده ای و مبارزه عمومی مردم منطقه تنها تحت رهبری سازمان مسلح به نظریه، برنامه و رهبری انقلابی طبقه کارگر آن و در همبستگی و اتحاد با مبارزه طبقه کارگر جهانی در راه دستیابی به آزادی و عدالت اجتماعی می تواند قرین موفقیت باشد. تحقق واقعی حتی خواستهای دمکراتیک، از جمله لغو دیکتاتوری در چهارچوب حاکمیت بورژوایی امکان پذیر نیست. شکستهای یکی بعد از دیگری جنبشهای توده ای در گذشته عموماًَ محصول خیانت بورژوازی بوده است.
در هر کشور سرمایه داری، پیش از همه در ایالات متحده آمریکا، برای بزیر کشیدن بورژوازی اقدام قاطع طبقه کارگر الزامی است. این بدین معناست که امروز بیش از هر زمان دیگر زمینه برای اتحاد خلقهای ستمدیده مستعمرات، با طبقه کارگر، با برادران طبقاتی خود در کشورهای امپریالیستی فراهم است.
نقش آمریکا در تشکیل رژیمهای وابسته و حمایت ازدیکتاتورها دست نشانده، این واقعیت را آشکار می سازد که بدون مبارزه متحد با طبقه کارگر کشورهای امپریالیستی برعلیه خود امپریالیسم، مردم ستمدیده منطقه به پیروزی قابل ملاحظه ای دست نخواهد یافت.
سرعت و ابعاد وسیع قیامهای توده ای، این مسئله حیاتی را بار دیگر ثابت کرد که در نتیجه تشدید بحران ساختاری سرمایه داری، سال ٢٠١١، سال آغاز دور جدید تکانهای انقلابی و بر ملا شدن چهره فاشیستی امپریالیسم خواهد بود.
بالآخره، تا زمانیکه توده ها فرانگیرند که بدون تئوری علمی، بدون تشکیلات پولادین و رهبری انقلابی، همه واکنشها، شورشها و یا قیامهای مردمی بصرف وسعت ابعاد خود، نمی تواند به عمل انقلابی منجر شود، پیروزی آنها برابر صفر خواهد بود.
برای پیشبرد امر مبارزه، تشکیل سازمان منسجم رهبری کننده، که بتواند با بهره گیری از تجارب انقلابات سوسیالیستی قرن بیستم، چشم انداز انقلابهای سوسیالیستی قرن حاضر را روشن نماید، ضرورت تام دارد. امروز فقط سازمان مسلح به جهان بینی رهائی طبقه کارگر می تواند مبارزات توده ها برعلیه رژیمهای دیکتاتوری و نظم استعماری، بیکاری، فقر، بیعدالتی، هر گونه ستم و استثمار در منطقه را در پیوند با مبارزه طبقه کارگر جهانی بساحل پیروزی برساند. زیرا، دوره انقلابات بورژوا- دمکراتیک مدتهاست بسر آمده و تحقق مطالبات توده های کار و زحمت در چهارچوب نظام سرمایه داری موضوعیت خود را از دست داده است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این نوشته در مه 11, 2011 بدست فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: