ابراهیم شیری

سیاسی – اجتماعی – اقتصادی (تحلیلی- تحقیقی)

استالین و تجدد، بخش پایانی

استالین و تجدد
به قلم گنادی زیوگانوف، رهبر حزب کمونیست روسیه
مـتـرجـــم: ابراهیم شیری
ویراستار: حـسـن بـابـائی

بخش پایانی
پیش بسوی روسیه مقتدر
استالین موفق شد نقش بسیار بزرگی در تاریخ روسیه ایفاء نماید، زیرا واقعیات عینی فوق العاده مهم و دیرین آن را بسیار خوب درک می کرد. به بیان او، کشور ما بخاطر یک سلسله علل تاریخی و ژئوپلیتیکی، همیشه موضوع کامخواهی شدید رقبای مختلف مدعی آقائی بر جهان بوده است.
فکر تعیین سرنوشت ناگوار برای روسیه از سوی کشورهائی اروپائی، حتی از همان آغاز قرن بیستم اندیشده شد. ایدۀ قطعه قطعه کردن آن، از جمله، در محافل مشخصی از فرانسه پرورانده شد. پارووس(Parvus)، یکی از شخصیتهای جهانی اقدامات پنهانی (توطئه گری)، در سال ۱۹۱۵ طرح خود در مورد اجرای این برنامه را به آلمانها ارائه داد. اما، به عقیده پرفسور ای. یا. فرونوف(I. Ya. Fronov)، مهمترین مسئله این بود که، مسئلۀ قطعه قطعه کردن امپراطوری روسیه، به موضوع اصلی در امضای معاهدۀ صلح ورسای در ماه ژوئن ۱۹۱۹ تبدیل گردید. در این معاهده یک بخش مشخص با عنوان «روسیه و دولت روس» وجود دارد که در آن، گفته می شود: «آلمان متعهد می شود استقلال دائمی و برگشت ناپذیر همۀ مناطق محدودۀ امپراطوری روسیه تا اول ماه اوت سال ۱۹۱٤ را برسمیت بشناسد و محترم بشمارد». بدین ترتیب، در سال ۱۹۱۹ کشورهای غربی روسیه را دیگر یک امپراطوری حساب نمی کردند.
به گواهی کرنسکی، در برنامۀ دولت موقت روسیه بعد از انقلاب فوریه نیز مسئلۀ قطعه قطعه کردن کشور، اعطای استقلال به اوکرائین، خلقهای قفقازو آسیای میانه گنجانده شده بود. به ازای قطع کمک به کلچاک و دنیکین، قرار شده بود اراضی قدیمی روسیه به زیر قیمومت فرانسه و انگلیس سپرده شود.
شاهزادۀ بزرگ، الکساندر میخائلویچ رومانوف، چندی پیش از مرگ خود، ضمن ارزیابی جنگ داخلی در سال ۱۹۳۳ نوشت: « رهبران جنبش سفید در موقعیت بدی قرار گرفته بودند. از یک طرف، چنان وانمود می کردند که، آنها اختلافات بین متفـقین را نمی بینند، فراخوان آنها با عنوان نبرد مقدس برعلیه شوراها را نمی بینند…، از سوی دیگر، نمی بینند که در دفاع از منافع ملی روس، هیچ کس دیگری غیر از لنین انترناسیونالیست که، هیچ وقت از اعتراض به مثله کردن امپراطوری سابق روسیه فروگذاری نکرده، نیایستاده است…».
خود لنین چنین شناختی از سیاست بلشویکها را به ترتیب زیر ارزیابی می کرد: «تاریخ کاری کرده است که، میهن پرستی دو باره به میهن ما روی آورده است». این بازگشت را او بمثابه شرط ضرور برای عبور از بروز شکاف در میان خلقهای روسیه و گذار به سوسیالیسم ارزیابی می کرد.
انقلاب اکتبر، تفرقۀ پوشیده با رنگ آشکارا روس ستیزی را متوقف ساخت. در طول چند سال گامهای بسیار جدی در راه احیاء تمامیت تاریخی روسیه که حاصل آن، تشکیل اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی در ماه دسامبر سال ۱۹۲۲، بمثابه آغاز اتحاد خلقها بر مبنای اصول نوین برابری، تلاش جمعی برای رشد و شکوفائی همۀ خلقها بود، برداشته شد.
بعدها، استالین با طرح و برقراری سوسیالیسم در یک کشور، در واقعیت امر، از اجرای طرح نابود کردن کشور سوسیالیستی که کشورهای غربی از همان روزهای اول تشکیل حاکمیت شورائی در روسیه در پی آن بودند، جلوگیری کرد. و پس از پیروزی بر آلمان، او بخشی سرزمینهای اشغال شده را که هیچوقت به روسیه تعلق نداشت، به کشور ملحق ساخت.
استالین موفق شد آن کاری را انجام دهد که در زمان خود ن. یا. دانیلوسکی (N. Ya. Danilovski) فقط آرزوی آن را می کرد. ایدۀ اتحاد اسلاوها را دانیلوفسکی در کتاب خود با عنوان «روسیه و اروپا»، بطور منطقی تشریح نموده و آزادی خلقهای برادر اسلاو از سلطۀ حاکمیتهای بیگانه را وظیفۀ اصلی می شمرد. نتیجۀ نهائی این مبارزه می بایست به تشکیل اتحادیۀ همۀ اسلاوها تحت رهبری روسیه منجر شده و روسیه را به یک کشور شکست ناپذیر تبدیل نماید.
تحقق این هدف، موجب به عرصه رسیدن تعداد بسیار بزرگی از مخالفان و دشمنان اتحاد اسلاوها، هم در داخل و هم در خارج از کشور گردید. اما، بدون توجه به هیچ یک از اینها، دقیقا استالین موفق شد پس از جنگ، چنین اتحادی را به شکل خودویژۀ، با اتحاد جامعۀ کشورهای سوسیالیستی تشکیل دهد. و این هم باعث تحکیم نقش ژئوپلیتیک جدید روسیه وهم سبب موقعیت برتر آن در صحنۀ جهانی گردید.
کشور از ثمرۀ سیاستهای استالینی تا زمانی که هنوز اشخاصی مثل گارباچف، یاکوفلییوف، شواردنادزه ــ انسانهای کاملا با منشاء سیاسی دیگر، بیگانه و دشمن با منافع کشور بزرگ، رهبری اتحاد شوروی را بدست نگرفته بودند، بهره برد. آنها توانستند، علنا در ضدیت کامل با همۀ آنچه که استالین زندگی خود را صرف آن کرد، اقدام کنند. پیام استالینی؛ «اگر اسلاوها متحد و همبسته شوند، هیچ کسی نمی تواند حتی به آنها انگشت بجنباند»، بفراموشی سپرده شد.
در تاریخ روسیه حوادث بسیاری نظیر خودسریهای نیروهای ضد روس و ضد اسلاو امروزی روی داده و سیاستمداران را هشیار ساخته است. امپراطور الکساندر سوم، نارضایتی خود از رفتار برخی کشورها، که استقلال خود را به روسیه مدیون بودند، با عبارت بیاد ماندنی بیان کرد: «از این به بعد، روسیه فقط دو متحد ثابت قدم خواهد داشت و اینها، ارتش و نیروی دریائی هستند».
اینک، این سخنان در زمانیکه از حدت مبارزات ناشی از تجاوز رژیم سآکاشویلی برعلیه اوستیای جنوبی کاسته نمی شود، اغلب بیاد می آید. البته که جنگ برعلیه اوستیای جنوبی را نه خود سآکاشویلی، بلکه اربابان او، با بکارگیری همان تاکتیک های «زمین سوخته» در ویتنام، عراق، افغانستان، یوگسلاوی آغاز کردند. این ماجراجوئی گستاخانه توازان قوای جدید را در عرصۀ بین المللی کاملا روشن ساخت که در آن، ایالات متحدۀ آمریکا و کشورهای اروپائی پشتیبان اصلی همسایگان در مبارزه برعلیه روسیه بودند. برای برخی از این کشورها ــ کشورهای سوسیالیستی سابق ــ اینک سیاست ضد روسیه، مطمئن ترین برگۀ عضویت در ناتو و دیگر اتحادیه های غربی بشمار می رود.
همانطور که رهبر کمونیستهای کریمه، لئونید گراچ (Leonid Grach) بسیار بجا گفت: «مناقشه در اوستیای جنوبی نشان داد که، استراتژی آمریکائی، در جهت ایجاد تفرقه در تمدن اسلاوهای جنوب شرقی سمت داده شده و به شکل کاربرد نیروی نظامی اجرا می شود. سخن بر سر بقاء خلقهای اسلاو شرقی، بر سر حراست از استقلال دولتهای اسلاو شرقی و توان صنعتی بدست آمده از کار و زحمت نسلهای بسیار است». بمنظور ایجاد خطر واقعی برعلیه منافع ملی روسیه از جنوب، ایالات متحده به داشتن یک میدان عملیاتی استراتژیک بشدت نیاز دارد. بالکانیزه کردن قفقاز کثیر المله، هدایت ناسیونالیسم تجزیه طلبانه انفجارآمیز از خارج در برابر چشم همۀ جهان، آرزوی قلبی آنهاست. بدین جهت، در بطن فاجعه خلق صرب، باید مقیاس عظیم پروژۀ دقیقا تدوین و تهیه شده برعلیه خلق روس و آزمایش آن را دید.
ما باید بطور واضح درک کنیم که، پایه های جنگ برعلیه اوستیای جنوبی، بر روی مسئلۀ روس، مسئلۀ سرنوشت خلق روس که پیوند ناگسستنی با سرنوشت همۀ خلقهای میهن ما دارد، بنا شده است. می خواهند با متشنج ساختن اوضاع در قفقاز، روسیه کثیر المله را از هم بپاشانند. در اینجا منطق ساده ای عمل می کند. اگر گرجستان تحت حمایت آمریکا مجاز است به هر کاری دست بزند، پس، جدائی طلبان داخل فدراسیون روسیه هم می توانند هیچ محدودیتی برای خود قائل نشوند. کارزاری که به اعتراف زیبگینیف بژزینسکی، «برعلیه روسیه، به حساب روسیه و در قطعات روسیه» پیش برده می شود، آرام نمی گیرد. دنیای سرمایه داری به زمان «جنگ سرد» برعلیه اتحاد شوروی که همین چندی پیش محافل غربگرای داخل کشور ما از آن بعنوان یک چیز غیرممکن و سپرده شده به بایگانی تاریخ دم می زدند، باز گشته است. اگر خطری هم کشور ما را تهدید می کند، مقامات عالیرتبه سعی کردند به ما تلقین کنند که منبع آن تروریسم است. نمی توان یک تفاوت محسوس بین دو «جنگ سرد» ــ گذشته و کنونی ــ را ندید و آن: اتحاد شوروی هم بلحاظ برخورداری از توان نظامی بسیاربالا و هم بلحاظ اعتبار عظیم در مقیاس جهانی در سایۀ پشتیبانی کشورهای عضو پیمان ورشو، با روسیۀ کنونی غیرقابل مقایسه بود.
همین اواخر هشدارهای لئونید ایواشوف(Leonid Ivashov)، رئیس آکادمی مسائل ژئوپلیتیک را در مورد آن که، «آمریکا آرام- آرام به جنگ با روسیه آماده می شود»، خیلی ها جدی نگرفتند. مناقشۀ روسیه و گرجستان، تصور میلیونها انسان در بارۀ واقعیت های امروزی را تغییر داد. این را، همه روزه آنها می بینند و می شنوند که، چگونه بسیاری از رهبران غرب، روسیه را علنا بمثابه یک کشوردشمن تمدن جهانی نشان می دهند که، باید نه تنها بلحاظ سیاسی و اقتصادی، محاصره شود، حتی بکمک نیروی نظامی هم تحت فشار قرار داده شود. اقدام روسیه برای دفاع از مردم اوستیای جنوبی و آبخاز، کل بهانۀ آنها بود. اینگونه موضع گیریها، دلایل کاملا دیگری داشت. اولا- ایالات متحدۀ آمریکا بر این عقیده است که دقیقا روسیه، مانع اصلی در اعمال کنترل کامل بر آورو- آسیاست؛ دوما- ایالات متحدۀ آمریکا همراه با دوستان خود در غرب، در آرزوی تصاحب ثروتهای طبیعی روسیه هستند که، مصرف آنها همه روزه افزایش می یابد. طبیعی بود که وزیر امور خارجۀ پیشین آمریکا، مادلن اولبرایت بر این فکر تأکید داشت که، ثروتهای طبیعی روسیه، به همۀ جهان تعلق دارد.
نباید امیدوار بود که در تلاش برای واقعیت بخشیدن به چنین تلاشهائی، کسی ملاحظات انساندوستانه و معیارهای پذیرفته شدۀ همگانی را راهنمای عمل خود قرار دهد. در اوایل سالهای پنجاه گزارش عملیات سرّی سازمان ”سیا“ روی میز آیزنهاور، رئیس جمهور آمریکا گذاشته شده بود. این گزارش روحیۀ حاکم بر واشنگتن را که، در نیم قرن اخیر تا امروزهم هیچ تغییر نیافته است، منعکس می کند. در این گزارش گفته می شود: «امروز واضح است که، ما با دشمن غداری رو در رو قرار گرفته ایم (منظور اتحاد شوروی بود. گ. زیوگانوف) که هدف نهائی آن، اعمال سلطه بر همۀ جهان به هر وسیله ای و به هر قیمتی می باشد. این بازی بی قاعده است. و در آن، معیارهای پذیرفته شدۀ انسانی رعایت نمی شود… اگر ایالات متحدۀ آمریکا به ادامۀ حیات علاقمند است، باید تصور سنتی آمریکائی در مورد بازی صادقانه (fair play) را مورد بازبینی قرار دهد. ما باید خدمات جاسوسی و ضد جاسوسی تأثیر گذار خود را توسعه بدهیم؛ کارشکنی کرده و دشمنان خود را با ظرافت بیشتر، با شیوه های حاذقانه تر و مؤثرتر از آنکه آنها برعلیه ما بکار می گیرند، نابود کنیم. علاوه بر آن، بر مردم آمریکا واجب است که این فلسفۀ نفرت انگیز را درک کنند و از آن حمایت نمایند…».
متاسفانه، هر آنچه که کمونیستها در بارۀ آن بارها هشدار داده اند، تحقق می یابد. انتخاب خط و مشی سیاست خارجی روسیه در آغاز سالهای نود، دیر یا زود، باعث از دست رفتن استقلال کشور خواهد شد. پیامد این خط ومشی، فقط این معنی را خواهد داشت که، روسیه را ابتدا کشورهای پیشرو غربی و پس از آنها، همسایگان و آمریکای هار شده به حساب نخواهند آورد. واقعا هم، کمتر کشور پیشرفته ای روسیه را به حساب می آورد و در مناسبات بین المللی امروزی هم، روشن است که، پیش از همه، زورمندان «محترم» شمرده می شوند.
همۀ اینها با منافع سازندگان «نظم نوین جهانی» که، در آن دیگربه روسیه ای که، در عرض چندین ده سال به توان دفاعی خود افتخار می کرد، به روسیه مقتدر و صاحب تکنولوژی مدرن، صنایع و تولیدات کشاورزی فوق العاده پیشرفته و سالم، نیازی نیست، کاملا منطبق است.
بلی، ما خوب می دانیم که چگونه تسلیم طلبان و خائنان بقدرت رسیده در سال ۱۹۹۱، در تلاش برای خدمت به اربابان غربی خود، در سالهای نود چه خسارتهای جبران ناپذیری به توان دفاعی روسیه وارد آوردند. خلق روس و دیگر خلقهای اتحاد شوروی در شرایط تحمل قربانیهای عظیم در محراب پیروزی جنگ جهانی دوم و در نتیجۀ شکست سیستم جهانی بعد از جنگ، صداقت خود را ثابت کردند. خروج ارتش ما از اروپای شرقی که در مقام ارتش ظفرمند بدانجا رفته بود، فاشیسم را تارومار کرده و آزادی را به قاره اروپا به ارمغان برده بود، به فرار توهین آمیز ارتش بزرگ تبدیل شد. این فرار وقیحانه را که، بدون هیچ تضمینی برای امنیت آینده، بدون عقد معاهدۀ حقوقی الزام آور با ناتو، بدون درخواست انحلال همزمان هر دو پیمان ورشو و پیمان آتلانتیک شمالی صورت گرفت، به هیچ روی نمی توان تبرئه کرد. این، خیانت آشکاری بود به منافع ملی روسیه.
اما این سیاست تسلیم طلبانه هرم قدرت روسیه، هیچگونه تغییرات محسوسی هم در پی نداشت. واگذاری مؤسسات استراتژیک مثل، پایگاه رادیو- نظارتی لوردس(Lurdes) واقع در کوبا و یا پایگاه دریائی کامران واقع در ویتنام در سال ۲۰۰۳ را با هیچ چیز دیگری بجز خیانت، نمی توان توضیح داد. با این همه، بسیاریها مبارزه خود را برای حصول چنین «ثباتی»، برای بفراموشی سپردن غرق کردن زیر دریائی اتمی «کورسک» (Kursk) و پائین کشیدن ایستگاه فضائی «مـیـر» (Mir) ادامه می دهند (طبق گزارش منابع خبری روسیه، زیردریائی اتمی کورسک، در اثر پدید آمدن حفره ای ناشی از شلیک موشک، در ۵۰۰ متری یک زیردریائی آمریکائی غرق شد. دولت وقت روسیه کمیسیونی به رهبر یک آدم مزخرفی بنام الیا کلیبانوف (Iliya Klibanov) برای بررسی اینکه موشک از داخل زیردریائی شلیک شده یا از خارج آن، تشکیل داد. صرفنظر از اینکه تشخیص سمت ورود و خروج گلوله یا موشک، به هیچ تخصص خاصی نیاز ندارد، این کمیسیون، مسئله را آنقدر کش داد تا اینکه بفراموشی سپرده شد. مترجم).
جدیدتر خاطره از سیاست بازان امروزی کشور را که بسیار هم سعی می کنند خود را روسیه قرن بیست و یکم تصویر نمایند، می خواستند پرچم پیروزی خلقهای ما را، اصلی ترین سمبل آن را رنگ دیگری بزنند، به هیچ وجه نمی توان فراموش کرد. مفهوم واقعی تعویض پرچم مبارزاتی ارتش روسیه با دستمال جیبی آراسته به سبک پرچم ارتش تزاری هم توهین کوچکی نبود.
اگر امروز پرچمی را که پدران و پدر بزرگان ما، خود ما، فرزندان و نوادگان ما بر آن بوسه زدند و قسم خوردند، به آرشیوها سپرده اند، پرسنل ارتش کنونی بر پایۀ کدام سنتها تربیت خواهند یافت؟ کشوری که گذشتۀ خود را، نسلهای خود را چنین رسوا می کند، شکوفاترین و قدرتمندترین دهه های خود را سیاه می کند، در سطح بین المللی چه مناسباتی را نسبت بخود خواهد ساخت؟ آیا در صورتی که خود ما تاریخ مان را وارونه جلوه داده، تحریف می کنیم، آیا خوارداشت یاد انسانهای شوروی در جمهوری استونی و لهستان که جان خود را در نبردها برای آزادی از اسارت فاشیسم فدا کردند، جای تعجب هم دارد؟ آیا اقدام گستاخانۀ سآکاشویلی برای پاکسازی قومی در اوستیای جنوبی و یا دروغهای وقیحانۀ یوشنکو که با یاری رسانه های وابسته بخود، مردم اوکرائین را در بارۀ مسئلۀ «قحطی» و مناقشۀ نظامی گرجستان با روسیه، فریب می دهد، از اینجا سرچشمه نمی گیرد؟
تغییر ریشه ای شرایط بین المللی، ضرورت جستجوی یک سیاست خارجی جدید را به روسیه دیکته می کند. بموقع خود، در پایان قرن نوزدهم، پطرزبورگ برای تحقق چرخش استراتژیک به سوی شرق تلاش کرد. با درک اینکه نظارت بر اراضی وسیع کشور، پیش از همه، با میزان توسعۀ وسایل ارتباطی وابستگی مستقیم دارد، دولت روسیه احداث خط آهن سراسری سیبری را آغاز کرد. برای قابل سکونت ساختن مناطق سیبری و شرق دور، تدابیر جدی اندیشید. بسیار سمبلیک این بود که الکساندر سوم در سال ۱۸۹۰ ولیعهد خود، امپراطور آینده، نیکولای دوم را به مسافرتهای آشنائی با شرق روانه ساخت.
اما همچنانکه ما گفتیم، این نحوۀ برخورد با مسئلۀ «آورو- آسیا» برای حل مسائل ژئوپلیتیک، به معنی اعمال سلطه در شعور جامعۀ روسیه گنجانده نشده بود. مؤثرترین بخش آن همچنان به سوی غرب سمت داده شده، با ارزشهای اروپائی پرورش یافته و اروپائی کردن روسیه را آرزو می کرد.
بعدها در تاریخ، از اواسط دهۀ هشتاد قرن گذشته، «عمله های نوسازی» در هر قدمی در برابر غرب کورکورانه سر تعظیم فرود آوردند. برخورد تحقیرآمیز با همسایگان شرقی، از جمله با چین بعنوان منطقۀ عقب ماندگی تاریخی، برای آنها جنبۀ عادی پیدا کرده بود. بر تجربۀ توسعۀ این کشور بزرگ درست زمانی که، همۀ جهان در بارۀ معجزۀ شگفت انگیز چین و معمار واقعی آن ــ دن شیائوپین ــ سخن می گفت، چشم پوشی شد. او، در پایان سالهای هفتاد، برای مدرنیزه کردن چین، نوسازی در چهار عرصۀ کشاورزی، صنایع، دفاع، علم و تکنولوژی را بمثابه وظایف استراتژیک اعلام کرد.
برای درک نوای این دگرگونیها که، استالین در سالهای بیست ــ سی بمنظور غلبه برعقب ماندگی از کشورهای غربی ندا در داد، داشتن استعداد موسیقائی الزامی نیست. بعنوان مثال، سخنان دن شیائوپین در سال ۱۹۷۸ را در اینجا می آوریم. او گفت: «بالا بردن سطح علوم و تکنولوژی ملی، بحساب تشدید مساعی خود ما ضروری بنظر می رسد… اما عدم وابستگی و استقلال، بمعنی گوشه نشینی نبوده، بلکه، بمعنی اتکاء به نیروی خود است، این را نباید بمفهوم امتناع ناعاقلانه از هر چیز خارجی تصور کرد… حتی زمانیکه علوم تکنولوژی ما بر میزان جهانی پیشی هم بگیرد، ما در هر حال باید بهترینها را از دیگران اخذ کنیم».
این اعلام آشکار در بارۀ ضرورت آموختن از غرب، بر خلاف حرکت گارباچف پس از شکست نوسازی، بمعنی آغاز حرکت توطئه گرانه به سوی سرمایه داری نبود. دن شیائوپین، یک کمونیست معتقد بود. چین با اطمینان به راه سوسیالیستی خود ادامه می دهد و اصول مارکسیسم- لنینیسم و نقش رهبری حزب کمونیست، مهمترین اصول دکترین توسعۀ چین را تشکیل می دهند. در چنین شرایطی، اقتصاد چین، با بازار سرمایه داری مترادف نبوده و در چهار چوب سوسیالیسم توسعه می یابد. در حالیکه حاکمیت کنونی روسیه سوسیالیسم را دفن کرده، جمهوری خلق چین، اقتصاد خود را با آهنگ رشد بی سابقۀ ۱۰- ۱۲درصد در سال توسعه داده است.
شاید، درس اصلی چین عبارت از این باشد که، پیشرفت کشورهای بسیار بزرگ و خودویژه ای مثل چین و روسیه، فقط از راه سوسیالیسم ممکن است. سرمایه داری برای آنها با شکست برابر است. چین، بدون امتناع از راه رشد سوسیالیستی، توانست برعقب ماندگی دیرینه خود غلبه نموده، ویرانیهای ناشی از «انقلاب فرهنگی» را از میان بردارد و در کنار کشورهای بسیار پیشرفته قرار گیرد. این مدعا را، هم برگزاری بازیهای المپیک سال ۲۰۰۸ در پکن و هم، پیروزیهای بزرگ ورزشکاران چینی به اثبات رساند.
ضمن یاد آوری در این باره که «صاحبان» جدید روسیه نتوانستند و یا بدتر از آن، نخواستند تجارب چین را در نظر بگیرند، لازم به گفتن است که، رویدادهای سالهای نود ــ سالهای آغازین دو هزار، در مرزهای شرقی کشور، آنها را کمتر نگران می ساخت. درست در این دوره، بسیاری از شهرها و قصبات سیبری از سکنه خالی می شدند. اگر در دورۀ اتحاد شوروی تعداد جمعیت سیبری و شرق دور هر ده سال بطور متوسط دو میلیون نفر افزایش می یافت، بجای آن در عرض ۱۵ سال گذشته، این تعداد به پنج میلیون نفرسکنه کاهش یافته است. در اثر تخریب صنایع، بی اعتنائی کامل به نیازهای مردم و لغو امتیازات، ساکنان این مناطق، آنجا را ترک می کنند. شعار طرح شدۀ والنتینا ختاگوراوا(Valentina Khtagurova) در زمان استالین به تاریخ پیوسته است. برای اینکه تکمیل جمعیت ناحیۀ خشن و منحصر بفرد بلحاظ ثروتها و موقعیت طبیعی واقع در شرق اورال، مهمترین بخش سیاست دولت روسیه در مدت چهارصد سال بود.
.. به تعبیر اسلاو پرستان، بیماری لاعلاج «ادای میمون در آوردن در مقابل اروپا»، اززمانهای دور، نه تنها روشنفکران لیبرال روسیه، حتی بخش قابل توجهی از بوروکرات های صاحب منسب را نیز مبتلا کرده است. بدین جهت، اصول معتبر چرخش ژئوپلیتیکی به سوی شرق به اقدامات استیلاگرانه فراروئید. بدین ترتیب، مثلا، روسیه در پایان قرن نوزده تلاش کرد مثل دیگر کشورهای اروپائی در کار تقسیم چین شرکت نماید. پیشبرد سیاستها با ابزارهای نامتناسب در سمت شرق، به جنگ فاجعه بار روسیه و ژاپن منجر گردید.
اما، با وجود همۀ اشتباهات و انحرافات، جهت عمدۀ سیاست داخلی و خارجی امپراطوری، همیشه بر ضرورت تشکیل دولت مستقل سمتگیری شده بود. روسیه بمنظور کسب قوت و قدرت، باید مستقلا امکان پاسخگوئی به همۀ مبارزه طلبی های دنیا خارج، بدون امیدوار بودن به کمک از خارج را داشته باشد. ایدۀ استقلال دولتی یک حقیقت را در خود داشت، حقیقت تجارب مردم رنج کشیده در تمام تاریخ روسیه. حقایق گواهی می دهند که خلق روس در مقابل خیل عظیم «دوازده زبان» که برای تصفیه حساب با آن دست به دست هم داده اند، بارها تنها مانده است.
در دورۀ پس از انقلاب بنظر می رسید که، در زیر فشار متعصبان «انقلاب مداوم» در روسیه، مردان دولتی قادر به اندیشیدن با چنین معیارهائی وجود ندارند. اما، چنین افرادی پیدا شدند. متحقق ساختن مدل ژئوپلتیک کاملا جدید رفتار روسیه به گردن استالین افتاد. بطور اتفاقی گفته نمی شود که، سیاست کنونی، بمعنی روند تحقق بخشیدن به ایدۀ ملی بود. استالین همۀ بهترینهای اندوخته در نظریات مرسومی روسیه؛ شامل خودکفائی امپراطوری و «حریم بزرگ» اسلاویانی را با امکانات اتحاد شوروی و ساختار سوسیالیستی پیوند داد.
او بسیار خوب درک می کرد که غرب هیچگاه با تقویت روسیه- اتحاد شوروی و با تبدیل آن به قدرتی خودویژه که از رشد پویائی بهره¬مند باشد، موافقت نخواهد کرد. سیاستمدار نامدار یوگسلاویائی، م. جیلاس(M. Jilas)، بیاد می آورد که چگونه استالین یک بار نقشه جهان را به او نشان داد و در حین اشاره به ایالات متحدۀ آمریکا و بریتانیای کبیر و سپس، به اتحاد شوروی، با اطمینان گفت: «هیچوقت آنها به اینکه چنین منظقه ای سرخ باشد، تن در نخواهند داد ــ هیچوقت، هیچوقت!»
بنظر استالین، پیروزی بر فاشیسم، در واقع عظیم ترین پیروزی ژئوپلیتیک اسلاوها بود. او در مراجعۀ تاریخی خود به خلق در ۹ ماه مه سال ۱۹٤۵، بطور واضح و مشخص گفت: «نبرد بزرگ خلقهای اسلاو در راه موجودیت و استقلال خود به پیروزی بر اشغالگران آلمان، به غلبه بر ستمگران آلمان منجر شد».
متن سخنرانی استالین بمناسبت پیروزی بر ژاپن، که در مطبوعات روز دوم سپتامبر سال ۱۹٤۵، روز پایان جنگ جهانی دوم به چاپ رسید، نمونۀ باز هم روشنتری در توصیف نظریۀ ژئوپلیتیکی او می باشد. فکر اصلی این سخنرانی، عبارت از تأکید بر استمرار بلافصل اهداف ژئوپلیتیکی روسیه در شرق دور بود. ژاپن در سال ۱۹۰٤ تجاوز خود برعلیه امپراطوری روسیه را آغاز کرد. سپس در جریان جنگ داخلی نیز به مداخلۀ مسلحانه دست زد. پس از آن جنگهای «حسن» و «خالخین گؤل» را براه انداخت ( منظور، جنگهای سالهای ۱۹۳۸ و ۱۹۳۹ ژاپن با اتحاد شوروی و مغولستان در منطقۀ دریاچۀ حسن و رودخانۀ خالخین گؤل در مرز منچوری چین است. م.). با این وصف، بالاخره، ما پیروز شدیم. همۀ اینها را استالین حلقه های تشکیل دهندۀ یک زنجیر ارزیابی می کرد.
او گفت: «شکست ارتش روسیه در سال ۱۹۰٤ در دورۀ جنگ روس- ژاپن، خاطرۀ سنگینی در حافظۀ خلق بجای گذاشت و بعنوان یک لکۀ سیاه در تاریخ کشور ما باقی ماند. خلق ما باور و اطمینان داشت که، روز شکست و از میان برداشتن ژاپن فرا خواهد رسید و این هم همان روز، روزی که ما انسانهای نسلهای قبلی، چهل سال در انتظار چنین روزی ماندیم. و این روز را دیدیم. امروز ژاپن به مغلوبیت خود اقرار نموده و سند تسلیم بی قید و شرط خود را امضاء کرده¬است».
در اینجا استمرار گرایشات ژئوپلیتیک روسیه ــ از روسیه امپراطوری تا روسیه شوروی، با وضوح تمام خودنمائی می کند! در اینجا، تحقق اصولی که استالین با عبارت روشن بیان کرد، دیده می شود. او گفت: «باید یک بار برای همیشه، این واقعیت را قبول کرد که، هر انسان علاقمند به پیروزی سوسیالیسم، نباید اندیشیدن در بارۀ شرق را فراموش کند».
در انطباق کامل با منافع کشور خود، استالین با گسترش حداکثری منطقۀ نفوذ دریائی و اقیانوسی، راههای هر گونه تهدید مستقیم برعلیه مرزهای کشور بزرگ را مسدود کرد. سیستم اقتصادی مستقل و خودکفا، قادر به استفاده بهینه از ذخایر هنگفت کشور برای تأمین ارتقاء مستمر رفاه مردم، تشکیل گردید.
در بررسیهای مبسوط محقق تاریخ، سوتسلاو رئباس(Svetslav Rybas) و نویسنده، یکاترینا رئباس(Yekatrina Rybas) با عنوان: «استالین. سرنوشت و استراتژی» (چاپ ۲۰۰۷) به مسائل بسیار معتبری بر می خوریم. به نوشتۀ آنها، «درک استالینی کشور بمثابه سیستم اقتصادی واحد و پدیدۀ ژئوپلیتیک، در مصوبات بسیار زیادی که، بسیاری از دستاوردهای آنها پس از شوروی هم به موجودیت خود ادامه می دهند، منعکس شده است. برخی از آنها را در اینجا می آوریم: راه دریائی شمالی، مرکز اقتصادی ”دوم“ روسیه (اورال ــ سیبری)، دسترسی شرق دور اتحاد شوروی به اقیانوس آرام از طریق تنگۀ عمیق در حوزۀ جزایر کوریل، تشکیل نیروی دریائی شمال، راه اندازی صنایع بسیار پیشرفته، توسعۀ آموزش و پرورش و علوم، بهره برداری از پتانسیل طبیعی. و باز هم، البته، مدرنیزه کردن همۀ اقتصاد و تشکیل قشر عظیم مردم تحصیل کرده که، محور مؤثر اتحاد شوروی بودند».
استالین، بهتر از هر کس دیگری، ضرورت تجدید جهان بینی علمی کشور در چهارچوب شکل جدید ژئوپلیتیک آن ــ اتحاد شوروی ــ را درک می کرد. تغییر ایدئولوژی دولتی اتحاد شوروی در سالهای چهل، نتیجۀ آن بود. تلاش برای بوجود آوردن ایدئولوژی میهن پرستی تأثیرگذار و جوابگوی نیازهای زمان که بتواند شالودۀ مطمئن جهان بینی برای کارکرد مکانیزم دولتی کشور ابرقدرت اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و متحدان آن باشد، مبنای مشی جدید قرار داده شد.
«نوسازی ایدئولوژیک» و حفظ آهنگ آن در این باره که، ۱۰- ۱۵ سال می گذرد، و اتحاد شوروی همۀ پیامدهای منفی شکستهای اساسی سالهای بیست و سی را کاملا از میان بر می دارد، تردیدی باقی نگذاشت. زیرا کشور می تواند نتایج سازندۀ همۀ عرصه های ایدئولوژی را با استقرار اصول جدید ترقی سیاسی، فرهنگی و اقتصادی تمدن بشری، به میزان حداکثر توسعه دهد.
تشکیل مرکز قدرتمند بدیل متنفذ جهانی در سیمای اتحاد شوروی، که پیش از همه تجسم عدالت و حاکمیت خلق بود، باعث بوجود آمدن اوضاع شبه سراسیمگی در غرب گردید. زیرا تمام فعالیتهای مالی ــ اقتصادی نخبگان جهان وطنی برای تشکیل «سیستم جهانی تقسیم کار بین المللی»، یعنی، مبنای سیاست اسارت بشریت در چهارچوب «نظم جدید جهانی» را مورد تهدید قرار می داد.
همۀ فاجعه تصادم عالم گیر در مقابلۀ دو ابرقدرت ایالات متحدۀ آمریکا و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، دو تعیین کنندۀ سیاست، اقتصاد و فرهنگ جهانی تجسم یافت و در شکل خشن «جنگ سرد» ظاهر گردید.
بسیار تأسف که، عمر استالین برای انجام «نوسازی ایدئولوژیکی» بازگشت ناپذیر خود و برای بازسازی سنن بناحق قطع شدۀ معنوی- دولتی روسیه کفاف نکرد. بعد از وفات رهبر، جانشینان او مشی سیاسی کشور را بسرعت در جهت قهقرائی عوض کردند. همۀ غرب «متمدن»، ضمن سکوت حقیرانه در بارۀ اینکه او چه دشواریهائی را برای سیاستمداران، دیپلوماتها، مأموران ویژه و «جاسوسان مطلوب» آنها آفریده است، با خرسندی از این مانور استقبال کرد.
از آغاز «جنگ سرد»، زمانیکه مکانیزمهای مخفی تخریب اتحاد شوروی به کار افتاد، و تا اقدامات نهائی منجر به فجایع سال ۱۹۹۱ را می توان به سه مرحله، سه دورۀ پیاپی گسترش خرابکاری ژئوپلیتیک برعلیه اتحاد شوروی تقسیم کرد.
اولین مرحله، فورا پس از مرگ استالین، در زیر شعار «دمکراتیزه کردن» و «معتدل کردن»های خروشچفی آغاز گردید. این پروسۀ هلاکتبار در دورۀ «رکود» نیز بطور قانونمند استمرار یافت، و دگماتیزم ایدئولوژیکی منسوخ از سوی کشورهای «دمکراتیک» کنونی، ارتدوکسهای آشتی ناپذیر آن وقت، بسته بندی شد. فقدان پایۀ جهان بینی سالم، سر در گمی رنج آوری را هم بر زندگی داخلی کشور و هم، بر عرصۀ ژئوپلیتیکی شوروی تحمیل کرده بود.
سال به سال، همۀ منابع صنعتی، نظامی و انسانی در جهت تلاش برای رسیدن به سراب سرکردگی بلامنازع جهانی، مطلقا بیگانه با روح سنن روسی، صرف می شد. نتیجه اجازه می دهد بگوئیم که: رشد اقتصادی در داخل اتحاد شوروی رو به ضعف نهاد. خلاء ایدئولوژیکی، دینی و فرهنگی، شرایط مساعد بی سابقه ای را برای نفوذ ارزشهای بیگانه، جهان بینی های ویرانگر و انگلهای کلیشه ای مخرب شعور اجتماعی در جامعۀ شوروی فراهم آورد.
«تغییر نسل» در رده های بالای کرملین، دشمنان ما را به آغاز مرحلۀ دوم، به تشکیل پایه های ایدئولوژیک تخریب اتحاد شوروی برانگیخت. در سالهای «نوسازی گارباچفی» روس ستیزی آشکار، هیستری ضد میهن پرستی و ضد کمونیسم عریان در ورای تبلیغ «دلربائی» لیبرالیسم غرب، بموازات «فجایع نهفته» به عامل اصلی شکست اتحاد شوروی در مدت کوتاه تاریخی، تبدیل گردید.
مرحلۀ سوم، مرحلۀ پایانی خرابکاری عالم گیر، مجموعا در عرض دو سال ــ سالهای۱۹۹۰ و ۱۹۹۱ ــ زمینۀ سیاسی تجزیۀ کامل تنها کشور متحد را فراهم آورد. این مرحله در عرصۀ سیاست داخلی، جنبۀ «مبارزه با مرتجعین» در ساختار ارگانهای رهبری حزبی و دولتی، اوج گیری ناگهانی تجزیه طلبی نواحی و مناطق، فلج شدن حاکمیت مرکزی و سوءاستفاده از مقامات «دمکراتیک» روسیه بمثابه عامل محلل در تخریب حریم اقتصادی، حقوقی و فرهنگی مشترک دولت بزرگ بخود گرفت.
پس از تخریب اتحاد شوروی و در ارتباط مستقیم با شکست بلوک ژئوپلتیک آورو- آسیا، همانطور که حوادث بعدی نشان دادند، غرب از شدت تجاوزکاریهای خصمانۀ خود برای به اسارت در آوردن روسیه چیزی کم نکرد. برای نیل به این هدف، جدیدترین متدهای در هم کوبیدن در جنگها را در خاک کشورهای صربستان، افغانستان و عراق، «انقلابات رنگی» در گرجستان و اوکرائین را همراه با برگزاری «انتخابات دمکراتیک» در این کشورها، به مرحلۀ اجرا در آورد.
پشتیبانی دوستانۀ دولتهای غربی از تجاوز گرجستان برعلیه اوستیای جنوبی پس از برسمیت شناختن غیرحقوقی استقلال کوزوو، آخرین تخیلات مردم روسیه در بارۀ «عقلانیت» سیاستهای ایالات متحدۀ آمریکا و کشورهای اروپائی را از میان برداشت.
در جریان استیلاگری جهانی ایالات متحدۀ آمریکا و ناتو، مدعیان سرکردگی و دیکتاتوری بر همۀ جهان، یکی از هشدارهای فراموش شدۀ استالینی در ورای دود غلیظ «معتدل سازی» و «نوسازی»، به واقعیت پیوست. هنوز در سال ۱۹٤٦، چندی پس از سخنرانی مشهور چرچیل در فولتون (Foultone)، که در واقع، آغاز «جنگ سرد» را اعلام کرد، استالین گفت: «در واقعیت امر، جناب چرچیل بعنوان یک جنگ افروز موضع گرفته است… چرچیل و دوستان او، بطور اعجاب انگیزی هیتلر و دوستان او را در خاطره ها زنده می کـنند. هیتلر آتش جنگ را با طرح تئوری تعصب نژادی برافروخت و اعلام کرد فقط انسانهای آلمانی زبان ملت کامل شمرده می شوند. جناب چرچیل نیز آتش جنگ را با تأئید تئوری برتری نژادی و اعلام اینکه فقط انگلیسی زبانها ملت کاملی هستند که از حق تعیین سرنوشت برای همۀ جهانیان برخوردارند، شعله ور می کند».
تئوری برتری نژادی آلمانی، هیتلر و دوستان او را به این باور رسانید که، آلمانها، بعنوان تنها ملت کامل، باید بر ملتهای دیگر حکمروائی کنند. تئوری نژادی انگلیسی نیز جناب چرچیل و دوستان او را بدین اعتقاد رسانده است که، ملت متکلم به زبان انگلیسی، بعنوان یگانه ملت کامل باید بر همۀ ملتهای جهان حکمروائی بکنند. در واقعیت امر، جناب چرچیل و دوستان او در انگلیس و ایالات متحدۀ آمریکا، به ملتهای غیر انگلیسی زبان، اولتیماتوم دادند که: اگر سلطۀ ما را بپذیرید، همۀ امورتان بر وفق مراد پیش خواهد رفت. در غیر اینصورت، جنگ اجتناب ناپذیر است».
کافی است که در زمان ما، بوش را به جای چرچیل، دکترین تمدن غرب بمثابه عالی ترین مرحلۀ تکامل بشری را که بر «شالودۀ» نظریۀ «پایان تاریخ» فرانسیس فوکویاما استوار است، به جای تئوری برتری نژادی انگلیسی قرار دهیم، نتیجۀ آشکاری بدست خواهد آمد. در جوانب ملی آن، نقش تعیین کنندۀ ملت انگلیسی زبان در شکل گیری اهداف اصلی لیبرالیسم غرب، بروشنی دیده می شوند. آنوقت، در ذهن چنین تصوری بوجود می آید که گوئی، استالین در مورد مشکلات امروزی صحبت می کرد.
بسیاری از کشورها که، پس از تخریب اتحاد شوروی، قدرت نظامی ایالات متحدۀ آمریکا را تحمل می کنند، کورکورانه در مقابل ارزشهای «جهان آزاد» سر تعظیم فرود می آورند و در مقابل دیکتاتوری غرب، بی قید و شرط تسلیم می شوند. غرب کاتولیک ــ پروتستان و آلمان ــ روم، اجرای امیال باستانی خود، یعنی به اسارت درآوردن تمدن اسلاوها و ارتدوکسها را آغاز کرد. کشاندن کشورهای اسلاو اروپای شرقی به داخل بلوک آتلانتیک شمالی، فقط مرحلۀ اول این پروسه بحساب می آید. تجزیه و تقسیم روسیه به کشورهای «مستقل» تحت قیمومیت هشیارانۀ «جامعۀ جهانی»، درست در زمانیکه اصالت ملی و معنوی خود را از دست بدهد، پایان آن خواهد بود.
برملا شدن مشکلات ژئوپلیتیک در آئینۀ رویدادهای اخیر منطقۀ قفقاز، حل اختلافات داخلی کشور را تأخیرناپذیرتر ساخته است. آنها برغم همۀ ویژگیهای خود، بسیار شبیه به آن مسائلی هستند که، اتحاد شوروی در دورۀ رهبری استالین حل کرد. واقعیت آنها پیش از همه، در غلبه بر عقب ماندگی اقتصادی نسبت به کشورهای پیشرفتۀ غربی نهفته است. برای حل این مشکلات نباید به همگرائی کذائی با اقتصاد غرب، به عضویت در سازمان تجارت جهانی که، بجز از دست دادن استقلال اقتصادی کشور، هیچ نوید خوش دیگری نمی دهد، امیدوار بود.
سنت دیرین روسیه در ساختن کشور مقتدر و خودکفا، در عمل هیچ چیز دیگری جز تنها جواب ممکن و مؤثر به تهدید از خارج نیست و این موضوع را استالین بر خلاف مقامات کنونی کشور که امکانات عظیم تحکیم و تقویت اقتصاد متکی به منابع غنی مواد خام و قیمت جهانی سوخت روسیه را از دست داده، بسیار خوب درک می کرد. با این همه، پر واضح است که، بر مبنای ایدئولوژی فرسودۀ عاریتی از غرب، با ترکیب مأموران وحشی کنونی محروم از احساس مسئولیت در مقابل شکوفائی میهن، مطلقا نمی توان به این پتانسیل دست یافت.
بر اساس شواهد، مردمی که به مدل لیبرالی توسعۀ کشور امیدوارند، دارای آشفته ترین تصورات از ویژگیهای روسیه می باشند. ویژگیهائی که آن را از بسیاری کشورهای اروپائی و آسیائی متمایز می سازد. و این ویژگیها، خاص وضعیت ژئوپلیتیک، اراضی بسیار پهناور دارای دهها هزار کیلومتر مرز، شرایط اقلیمی ناهنجار در بخشهای اعظم و اقتصاد منحصربفرد در اکثر نواحی آن ناشی می شود که، ویژگی چشمگیرتری در مقایسه با مثلا، سویس و یا استرالیا به آن می بخشد.
اینک، دیگر زمان بررسی بی غرضانه مشکلات فرارسیده است. فردا دیر خواهد بود. اما برای مبارزه با ناهنجاریها در کشور، بیماریهای اقتصادی آن، ابتدا باید واقعیت وجودی آنها را پذیرفت و با کمک رسانه های جمعی، تصویردروغین از خوشبختی عمومی ارائه نداد. زیرا، اگر هر چیزی بر اساس تبلیغات رسمی، بر اساس داده های برنامه های تلویزیونی مورد بررسی و قضاوت قرار داده شود، می توان نتیجه گرفت که، روسیه شکوفا می شود، توسعه می یابد. اما، همانطور که در میان مردم رایج است، با «حلوا- حلوا گفتن، دهن شیرین نمی شود». برای احساس نتایج ملموس، داشتن قوۀ تخیل بزرگ لازم است.
در واقع کشور باز هم در آستانۀ تلاطمات شدید اقتصادی و پیامدهای ناگوار آن برای میلیونها انسان قرار گرفته است. اوضاع کنونی تأئید می کند، هیچ کس از آن کسانی که روسیه را به درون میدان فاجعه کشانیده اند، علاقمند نیست کشور به یک «سیستم اقتصادی مستقل متکی به بازار داخلی»، آن طور که استالین می خواست ببیند و آن طور که ساخت، تبدیل شود.
حوادث پیرامون اوستیای جنوبی و آبخاز نشان می دهند که، «نقطۀ بازگشت» در پشت سر مانده و کشور به دورۀ تاریخی تازه ای وارد شده است. همۀ فرصتهای دورۀ ماقبل از دست رفته¬است، اینک کشور جبرا خسارات جبران ناپذیری را هر روز تحمل می کند. زیرا، بدلیل آنکه پروسۀ تخریب اقتصاد هنوز متوقف نشده ، نتایج آنها برای کشور هلاکتبار است.
از میان بردن صنایع بدان منجر گردید که، فرسایش بنیادهای اصلی، ماشین و مکانیزم از مدتها پیش به بحرانی ترین حد رسیده و در نتیجه، از همگسیختگی آغاز شده¬است. عملا مهمترین رشته های علمی و تولیدی از میان رفته است. از تعداد کارکنان بخش ماشین سازی در عرض ۱۵ سال، ۷ برابر و صنایع سبک، ۳ برابر کاسته شده است. تولید تراکتورهای شنی دار( تراکتورهای دارای چرخهای زنجیری. م.)۲۰ برابر و کمباینهای دروگر،۱۰ برابر کم شده است. صنایع دفاعی به وضعیت وخیمی گرفتار شده که کاملا قابل درک است. در روسیه ۲۰ برابر کمتر از آمریکا برای امور دفاعی هزینه می شود.
در حدود ۸۰ درصد تسلیحات و تجهیزات نظامی روسیه کهنه و فرسوده است، که سریعا باید تعویض شوند. مجلۀ هفتگی «ضمیمۀ مستقل نظامی» چندی پس از ورود کشتی های جنگی ناتو به دریای سیاه، در مورد توان دفاعی ما تحلیل مشابهی را ارائه داد. روشن شد که، همۀ تسلیحات موجود نیروی دریائی روسیه در دریای سیاه، بلحاظ قدرت و تعداد موشکهای هدایت شوندۀ دوربرد ضد هوائی و ضد کشتی قابل کاربرد برعلیه هدفهای روی آبی، بمیزان قابل توجهی از چند کشتی ناتوئی کمتر است. مضاف بر این، سیستم کنترل اکثریت موشکهای هدایت شوندۀ ضدکشتی، با نیازهای جدی جنگهای دریائی امروزی مطابق نیست. برای اولین بار کشور با وضعیتی مواجه شده است که به نمایش قدرت دریائی گستاخانۀ ناتو بلاواسطه در نزدیکی سواحل آبی روسیه، نتوانست جواب متناسبی بدهد.
تنها مسئلۀ فرسودگی تجهیزات نیروهای مسلح نیست که به درجۀ هشدار دهنده رسیده است. مشکل بتوان در مورد قابلیت رزمی ارتشی که، کسری هیئت افسری آن به ٤۰ هزار نفر رسیده است، صحبت کرد.
… بیماری عمومی اقتصادی همۀ ابعاد خود را در عرصۀ نفت و گاز نیز که، زیربنای آن بسیار فرسوده است، نشان می دهد. تکنولوژی اکتشاف معادن هم رو به زوال می رود. همۀ تولیدات صنعتی کشور، همۀ تأسیسات عمومی آن روی صدها هزار لوله نشسته است که، ۷۰ درصد آنها تقریبا قابل استفاده نیست.
مجموع تولیدات داخلی به حد فاجعه باری کاهش یافته است. حتی اگر بفرض، درآمد ناخالص ملی تا سال ۲۰۱۰ واقعا هم دو برابر افزایش بیابد، کافی است بیاد بیاوریم که، در سالهای ۱۹۹۰- ۱۹۹۱ زندگی ما در چه سطحی بود، تا بفهمیم به چه «حدی» می رسیم.
در بارۀ کدام توسعۀ صنعتی می توان صحبت کرد اگر حجم فن آوری تولیدات، فقط یک درصد حجم کل آن را تشکیل می دهد و در حدود ۱۵ تا ۲۰ برابر از شاخص چین کنونی کمتر است؟ بخش علوم از زمان نابودی اتحاد شوروی تا کنون، بطور مزمنی با کمبود تأمین اعتبارات مواجه است. صدها هزار نفر از با استعدادترین، باسوادترین و متخصص ترین انسانها به خارج از کشور رفته اند، و اکثریت مطلق آنها در شرایط کنونی حاضر به بازگشت به وطن نیستند.
کشور ما مدتهاست که امنیت خواروباری خود را از دست داده و تولیدات محصولات روستائی به بحران سیستماتیک سنگینی گرفتار شده است. خیال واهی فراوانی محصولات غذائی در مغازه ها، آنها را برای اکثریت بزرگ مردم دست نیافتنی می کند. مصرف محصولات اساسی آلبومینی ــ گوشت و شیر ــ در سال ۲۰۰۷، مثلا در حدود ۲۵ تا ۳۰ درصد کمتر از سال «گرسنۀ» ۱۹۹۰ بود. در عوض، مصرف سیب زمینی و نان که، به غذای اصلی مردم روسیه تبدیل شده است، بطور ثابت افزایش می یابد.
جستجوی مکانیزمهای مؤثر برای توسعۀ صنایع کشاورزی از سوی استالین، او را به درک ضرورت تعاونی کردنهای گسترده سوق داد، ضمن اینکه، زمان، زمان سرعت عمل بود و اوضاع بین المللی هم اجازه تعلل نمی داد. حاکمیت کنونی برای احیای مجتمع های کشاورزی کشور، آن طور که معلوم است، نه اراده ای دارد و نه آرزوی خاصی.
در هر حال، هیچ کس برای شکستن گرایشات منفی، توسعۀ بازار داخلی و فراهم کردن ذخیرۀ خواروبار در کشور سعی نمی کند. مقامات و الیگارشها در دریای ناز و نعمت شنا می کنند و سرمایه های ملی را به خارج از کشور منتقل می کنند، درآمدهای بودجۀ دولتی به اوراق بهادار خارجی تبدیل می شوند. دولت بجای اتخاذ تدابیر جدی برای بهسازی وضعیت اقتصادی کشور، «توضیح می دهد» که، افزایش دائمی قیمت خواروبار به سیاست ربطی ندارد، زیرا این امر، با افزایش قیمت خواروبار در جهان همبستگی دارد.
در حالیکه کشور ما بلحاظ میزان توسعۀ تحصیلات ۳۰ – مین جایگاه را در جهان احراز می کند، هزینه های سیستم آموزشی به کمترین میزان ممکن کاهش یافته است. آزمایشات نابخردانه ای انجام داده می شود. سیستم واحد امتحانی، نه تنها موجب ارتقاء سطح دانش علمی فارغ التحصیلان نگردیده، بلکه باعث گسترش رشوه خواری و کاهش تعداد پذیرفته شدگان به دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالی، بخصوص در بخش تحصیلات رایگان شده است. تقسیم تحصیلات عالی به مقطع کاردانی و کارشناسی، نظام تحصیلات عالی را پائین آورده و کشور را از وجود کادرهای شایسته محروم می کند. عملا سیستم تحصیلات تخصصی متوسطه نیز از بین رفته است.
فرهنگ، بعد از لگدمال شدن آن بوسیلۀ «سازندگان فرهنگ پرولتری»، هیچوقت به وضعیت کوفتۀ امروز نیافتاده بود. زمانی ژنرال دوگل گفت که، فرهنگ، یعنی نفت فرانسه. در روسه فعلا، هم نفت هست و هم فرهنگ اما با وجود چنین سیاستی، بزودی نه این خواهد ماند و نه آن.
پروژه های به اصطلاح ملی، حتی بمعنی وصله- پینه کردن پارگیها هم نه، بلکه بمفهوم خاک پاشیدن در چشم مردم روسیه، برای انحراف اذهان آنها از وضعیت موجود هشداردهنده در همۀ رشته های اقتصادی، علمی، آموزشی و فرهنگی بشمار می رود. طرحهای ملی به اقدامات تبلیغاتی در دست پرهیاهو در دست حاکمیت تبدیل شده، ولی تأثیر آنها خیلی بزرگتر ازصفحات تلویزیون نیست. مجموع هزینه های «طرحهای مقدم»، مثل «آموزش و پرورش»، «تندرستی و بهداشت»، «توسعۀ صنایع کشاورزی» «مسکن مناسب و راحت برای شهروندان روسیه»، چنان سهم ناچیزی از بودجۀ کشور را تشکیل می دهد که، سهم تخصیص یافته را می توان صدقۀ ناقابل نامید. صدقه ای که نمی تواند هیچ کمکی برای نیل به نتایج محسوس بکند.
در روسیۀ امروزی بین نمای مسکو و چند شهر بزرگ کشور و زندگی واقعی مردم، پرتگاه دهشتناکی بوجود آمده است. همۀ تصمیمات اتخاذ شدۀ دولتی برای مبارزه با فقر در این مدت، فقط پردۀ دود غلیظی است که در پشت آن، بورژواها، ثروتمندتر و فقرا، فقیرتر می شوند. نمودارهای تفاوت بین سطح زندگی ثروتمندان و فقیران، یکی از بالاتر شاخصها در مقیاس جهانی است. الیگارشها، بخاطر درآمدهای جنجالی خود احساس شرم هم نمی کنند. این یک دهک، ۹۰ درصد درآمدهای کشور را می بلعند. بگزارش مجلۀ «فوربس» (Forbes)، روسیه بلحاظ شمار میلیاردرهایش، در اروپا جایگاه اول را بخود اختصاص داده است. جالب توجه است که، فهرست اسامی مندرج در صفحات آن، اولویتهای اقتصادی دولت روسیه را عینا منعکس می سازد ــ فروش مواد خام ــ هم تأکید می کند که امنیت مواد خام اروپا، براحتی بحساب روسیه، تحکیم می یابد.
شگفت انگیز است که این پدیده ها از سوی بسیاری از مقامات دولتی و فعالان سیاسی نیز مثبت ارزیابی می شود. ساده انگاری خواهد بود هر گاه تصور کنیم که اروپا بدون تکیه به حاملهای انرژی روسیه، نمی تواند هیچ کاری از پیش ببرد و به تبع آن، نفت و گاز هم امنیت کشور ما را تأمین می کنند. با صراحت باید گفت که هر دو پای این منطق، لنگ است و با آن فقط می توان کودنها را فریب داد. بویژه، درست همین تفکر در ارزیابی اوضاع بین المللی پیش آمده بعد از مناقشۀ گرجستان و روسیه برتری داشت. زمانیکه اوضاع بین المللی به حد هشدار دهنده ای متشنج گردید، از همین ابزارهای «آرامبخش» برای تسکین اذهان اجتماعی بهره گرفته شد. در چنین وضعیتی، هر انسان، حتی با کمترین سطح دانش نیز درک می کرد که وابستگی اقتصادی یک خطر اصلی برای از دست دادن استقلال کشور بشمار می رود.
اوضاع نابسامان جمعیتی، مشکلات اجتماعی موجود را مثل آئینۀ منعکس می سازد و آن را با یک جملۀ کوتاه می توان تعریف کرد: روسیه رو به نابودی می رود. این سخن دهشتناک، ماهیت سیاستی را که، به حل مشکلات اقتصادی و اجتماعی متکی بر حاکمیت خلق، بمثابه عمده ترین پشتوانۀ کشور توجهی نداشته و قصد بر قراری آن را ندارد، بازتاب می دهد.
یک نمونۀ سمبلیک وحشتناک آن است که، آغاز دورۀ از بین رفتن کشور ما، درست با زمانی که مردم فریب خورده، ادارۀ امور کشور را به الیگارشی و سرمایۀ جنائی اعتماد کردند، مصادف بود. هر گاه روند کاهش جمعیت روسیه با همین آهنگ ادامه یابد، در این صورت، در آینده ای نچندان دور، موجودیت کشور روسیه در محدودۀ مرزهای کنونی عملا غیر ممکن خواهد بود.
همۀ اخبار و گفته ها در بارۀ اینگه گویا میزان توالد رو به افزایش است، جنبۀ تبلیغاتی دارد. از یک طرف، روسیه، ضمنا، آخرین هدیۀ از حاکمیت اتحاد شوروی، یعنی تحقق نسل «متولدات جهشی» مشهود در اواسط سالهای هشتاد را پذیرفت. از دیگر سوی، مهاجرانی که موجب پدید آمدن یکسری مشکلات اجتماعی جدید در کشور شده اند، جایگزین جمعیت روسیۀ رو به زوال می گردند.
برای درک اینکه، چه بلائی بر سر روسیه می آید، مسئلۀ اصلی را، اهداف سلطه گرانۀ بلاتغییر سرمایه در طول دهها سال را که بورژوازی با صداقت خاص خود اعتراف می کند، باید دید. این موضوع را بموقع خود برزوفسکی (Boris Berezovski، یک یهودی اهل روسیه بود، که در طول دو- سه سال چندین ده میلیارد دارائی مردم این کشور را بالا کشید و در حال حاضر در لندن، در همسایگی بسیاری از مهاجران سابقا ”کمونیست“، به زندگی و سرمایه گذاری مشغول است. م.) ماهیت شعارهای آزادی و دمکراسی به شیوۀ روسی را بسیار خوب و قابل فهم توضیح داد. او گفت: «دیگر هیچگاه گدا- گرسنه ها بر ما حکمرانی نخواهند کرد».
در سال ۱۹۵۲، استالین توجه نمایندگان و مهمانان کنگرۀ نوزدهم را باز هم به نکات زیر جلب کرد: «پیشتر بورژوازی بخود اجازه می داد لیبرال بازی در آورده، از آزادیهای بورژوا ــ دمکراتیک دفاع نماید. امروز از لیبرالیسم هم اثری باقی نمانده است. پرچم آزادیهای بورژوا ــ دمکراتیک به دور انداخته شده است. شما اگر می خواهید اکثریت مردم را به اطراف خود جمع کنید، باید این پرچم را بر داشته و برافراشته نگه دارید».
حزب کمونیست روسیه توانست با تکیه بر تجارب خود ثابت کند که حاکمیت بورژوازی الیگارشی، دیگرپرچم ها را به دور انداخته است. همانطور که استالین گفت: «این پرچم استقلال ملی و حق حاکمیت ملی است». و برگرفتن و برافراشتن این پرچم، اگر ما میهن پرستان میهن خویش هستیم و می خواهیم به نیروی رهبری کشور تبدیل شویم، بر عهدۀ ماست. استالین، کمونیستها را دقیقا در مقابل این مسئله قرار داد.
فعلیت تفکر استالینی در مورد همپیوندی ارگانیک مبارزه در راه سوسیالیسم، با مبارزه برای تأمین استقلال ملی، حقوق دمکراتیک و آزادی زحمتکشان، امروز از اهمیت ویژه ای برخوردار است. ما اکنون شاهد انفجار واقعی در خودشناسی ملی خلقها در نقاط مختلف جهان هستیم که در معرض تهاجمات ایدئولوژیکی، سیاسی و نظامی غرب قرار گرفته است. بازگشت سیل مهار نشدنی مردم به سنن دیرین خود بشدت مشاهده می شود و این جنبش بسیار قدرتمند، پیوند تنگاتنگی با مبارزات گسترده برعلیه توتالیتاریسم لیبرالی جهانی دارد.
ویژگی روسیه عبارت از آن است که، مبارزۀ آزادیبخش ملی خلق در عین حال به شکل اصلی مبارزۀ طبقاتی توده های مردم تحت ستم، غارت شده و کشانده شده به آغوش فقر و بدبختی برعلیه بورژوازی جنایتکار کمپرادور و بوروکراتهای فاسد در برقراری عدالت اجتماعی و ملی تبدیل شده است. فقط پیروزی در این مبارزه است که، امکان یافتن راه خروج از بن بست تاریخی را به کشور فراهم می آورد و زمینۀ مساعدی برای تحکیم وحدت تاریخی خلقهای روسیه آماده می سازد.
حوادث دورۀ رهبری استالین نه تنها نشانۀ گذشتۀ درخشان، حتی، همچنان چراغ راه آیندۀ ما، آینده ای که کمونیستهای روسیه بخاطر آن مبارزه می کنند، خواهد بود. این حوادث به ما، به همۀ نیروهای اصیل دمکرات، درک و احساس مسؤولیت خود در مقابل کشور را می آموزند. حزب کمونیست روسیه مدتها قبل اعلام کرده است که، مسئولیت گذشته، حال و آیندۀ دولت بزرگ ما را می پذیرد. همانطور که استالین گفت: «حال که ما حاکمیت کشور را به دست گرفته و مسؤلیت ایجاد تحول بر اساس سوسیالیسم را پذیرفته ایم، ما در مقابل همه چیز، خواه خوب و خواه بد، پاسخگو بوده و پاسخگو خواهیم بود».
حزب کمونیست برای از میان برداشتن همۀ اقدامات اسارت آور آماده است. این امر پیش از همه، شامل رفع، نابرابریهای بزرگ اجتماعی؛ فاجعۀ جمعیتی؛ انحطاط معنوی- اخلاقی و بازسازی
اقتصاد تخریب شدۀ متکی به صادرات ذخایر طبیعی، احیای توان دفاعی از دست رفته و تجدید اتحاد خدشه دار شده با متحدان کلیدی خواهد بود.
اگر روسیه همچنان به راه کنونی خود ادامه دهد، در آن صورت، تمام چشم اندازهای قرن بیست و یکم خود را از دست خواهد داد.
کمونیستهای روسیه بر این باورند که، فقط سوسیالیسم می تواند روسیه را از این راه هلاکتبار بازگردانده و آن را از وابستگی نیمه استعماری آزاد سازد. تداوم چشم انداز رشد سوسیالیستی کشور، تنها ستارۀ راهنمای نجات مردم زحمتکش و نسلهای آینده می باشد. فقط سوسیالیسم، بیشترین ایده آلهای هزاران سالۀ روسیه که، قادر است مردم را در جهت غلبه بر حرج و مرج و نابسامانیهای ناشی از «اصلاحات» متحد ساخته، نگاه مردم را به سوی سرچشمه های معنوی و اخلاقی کشور که با آن زاده و زندگی کرده اند، جلب نماید.
سخن بر سر تکرار نامعقولانۀ تجارب گذشته، بازسازی هر شکل «زیان آور سوسیالیسم » که، شخصیت را نادیده گرفته و همه را با یک چوب براند، نیست. در همین رابطه، استالین در سال ۱۹۳٤ نوشت : «سوسیالیسم نمی تواند علائق فردی را در نظر نگیرد. علائق فردی تنها در جامعۀ سوسیالیستی می تواند برآورده شود. علاوه بر آن، جامعۀ سوسیالیستی، یگانه ضمانت پایدار حراست از منافع شخصی را فراهم می آورد».
اینگونه نحوۀ درک از وظایف اصلی سوسیالیسم خوشایند بسیاریها نبود و به همین سبب هم در مبارزه با تلاشهائی که می خواست در دورۀ استالین تصویری بی بندوبار از سوسیالیسم ارائه دهد، معمولا، به تصادمات شدید در جریان مباحثات می انجامید. در چنین مواردی بسیاری از افکار استالین، دارای معنی جاودانه می باشد. او می گوید: « بعضی ها تصور می کنند سوسیالیسم را می توان از طریق برخی برابرسازی مادی انسانها بر مبنای زندگی فقیرانه تحکیم بخشید. این درست نیست. این تصور خرده بورژوائی از سوسیالیسم است. در واقعیت امر، سوسیالیسم می تواند بر پایۀ بهره وری بالای کار مولد، بسیار بالاتر از سرمایه داری، بر پایۀ فراوانی محصولات و انواع وسایل مصرفی، بر مبنای فرهنگ و زندگی مرفه همۀ اعضای جامعه تحکیم یابد…».
حزب کمونیست روسیه با ارزیابی رشد اقتصادی بشریت قرن بیست و یکم، بر این نظر تأکید می کند که، هر خلقی و هر کشوری باید این قانونمندیها را با در نظر گرفتن ویژگیهای ملی و تجارب تاریخی خود متحقق سازد. تئوری و تجربۀ جنبش کمونیستی در کشور ما و درس آموزی از آن، ما را بر این عقیده مطمئن می سازد که، بهترین راه حل مشکلات جامعۀ روسیه، همانطور که گفتیم، در سوسیالیسم روسی نهفته است. کمونیستها با فرموبندی این هدف، پیش از همه، خصوصیات و تفاوتهای برجسته آن را در نظر می گیرند.
سوسیالیسم روسی، همخوانی تناسب قدرت دولتی با آزادیهای مردمی و تنظیم کردن دولتی را، به عبارت دیگر، با ابزارهای دمکراتیک و ویژگی های ملی، با دوستی و برادری خلقها و تجارب تاریخ طولانی ما، با دستآوردهای نظام شورائی، با همۀ بهترینهای موجود در تمدن جهانی را در نظر دارد.
سوسیالیسم روسی، همان اشکال نوین سوسیالیسم است که، با سطح رشد نیروهای مولد معاصر، کیفیت عالی زندگی مردم و شرایط رشد شخصیت متناسب می باشد.
نگاه استالینی به سوسیالیسم بدان جهت برای ما مهم است که، بنا به عقیدۀ او، جامعه ای که کمونیستها بخاطر آن مبارزه می کنند، نه تنها باید بلحاظ اجتماعی عادلانه ترین، حتی، باید «ثروتمندترین جامعه در جهان» باشد. این هم اصلی ترین ویژگی سوسیالیسم روسی، راه رشد روسیه بحساب می آید. با مراجعه به فاجعۀ شکست حزب کمونیست، تجزیۀ اتحاد شوروی و از میان رفتن سیستم جهانی سوسیالیسم در سالهای اول دهۀ نود، دیدن وظایف حل نشده برای ارتقاء سطح رفاه بخش اصلی توده های مردم که عمدتا شرایط انفجار مخرب را فراهم آورد، مشکل نیست.
وحدت تجارب تاریخی مبارزات اجتماعی- طبقاتی با ایده آلهای روسی و سنن مردمی، کارآئی جنبش عمومی مقاومت و خصلت سازندۀ آن را تحکیم بخشیده و به سوی حل ریشه ای منافع دیرین روسیه سوق می دهد.
حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه، تنها تشکیلات سیاسی واقعی در کشور و مدافع پیگیر منافع مردم مزدبگیر است. بهره گیری حزب کمونیست از همۀ تجارب عملی گذشتۀ روسیه، اتحاد شوروی و جنبش جهانی کمونیستی، به آن اجازه می دهد تا بمثابه یک حزب واقعی زحمتکشان، حزب جوابگوی مبرمترین مسائل رشد جامعۀ معاصر، سازمان یابد.
حزب کمونیست جمهوری فدراتیو روسیه، در پیشاپیش میهن پرست ترین نیروهای قادر به نجات کشور در زمان سخت ترین آزمونها، حرکت می کند. همچون سالهای نود، حزب کمونیست امروز هم بمثابه مرکز اصلی متحد کنندۀ جنبش اعتراضی برعلیه سیاستهای ضدمردمی الیگارشی و بورژوازی بزرگ باقی می ماند.
روی آوردن به دستآوردهای کشور شوراها در دورۀ استالین، امروز به حل عملی مجموعۀ کامل وظایف روزگار ما و آیندۀ قابل پیش بینی کمک شایان توجهی می کند. در روسیه چگونه باید دولت قوی، عادلانه و تأثیرگذار را احیاء کرد؟ چگونه قدرت طبیعی و نقش ژئوپلیتیک آن را بازگرداند؟ چگونه باید حادترین مسائل ملی را حل کرد؟ چگونه باید در کوتاهترین مدت بر هرج و مرج اقتصادی، فقر و بیکاری غلبه کرد؟ چگونه باید جامعه را در جهت تلاش برای دستیابی ایده آلهای عالی اخلاقی و اهداف سیاسی مهم متحد ساخت؟
حزب کمونیست روسیه با حفظ موقعیت پیشتازی سیاسی و اخلاقی مطمئن در جامعۀ روسیه، برنامۀ جدید خود را که، وظایف اصلی فعالیت حزب در شرایط معاصر را روشن ساخته و به مهمترین مسائل حیاتی جواب می دهد، تدوین کرده است. این برنامه بر مبنای بازگرداندن حاکمیت و مالکیت به خلق، استوار بوده و محتوای آن هدف اصلی همۀ مبارزۀ کمونیستها را تشکیل می دهد. طبیعی است که بدون بازگرداندن حاکمیت و مالکیت به خلق، تمام فعالیتهای نیروهای مترقی هم مفهوم خود را از دست می دهد.
بازگرداندن حاکمیت و مالکیت، خلق را بر سرنوشت خویش حاکم می سازد.
حزب کمونیست، برکناری بورژوازی مافیائی ــ کمپرادور از حاکمیت را بمثابه اولین وظیفۀ خود تعیین کرده است.
یادآوری می کنیم که، استالین طرفدار سیستم واحد تشکیل دولت متحد و طرفدار سرسخت مرکزیت در ادارۀ امور دولتی بود. اما این دیدگاه بر مبنای خصلتهای خودویژۀ روسیه و شرایط زمانی که جامعۀ نوین در آن سالهای می بایست ساخته می شد، استوار بود. این امر در نتیجۀ نهائی با منافع کشور مشخص می شد و با منافع توده های زحمتکش منطبق بود و این مرکزیت، با تمرکز کنونی حاکمیت، که بر اساس منافع گروه کوچکی به اجرا در آمده، کاملا متفاوت بود. به همین سبب تشکیل هرم مدیریتی در روسیۀ «جدید» با پایمال کردن گستاخانۀ آزادیهای دمکراتیک، که امروز ادامۀ حیات هر جامعه مدنی بدون آنها خالی از مفهوم است، همراه شده است.
بر روی پرچم حزب کمونیست روسیه کلمۀ حاکمیت خلق نقش بسته است که، بمعنی حاکمیت اکثریت زحمتکشان متشکل در شوراها و دیگر اشکال خودگردانی مردمی می باشد. این حاکمیت به جامعۀ روسیه اجازه می دهد به نگرانی از حفظ تعادل در لبۀ پرتگاه لغزنده که می توان در نهایت به خود کامگی رسید، پایان بخشد. حاکمیت خلق، به حاکمیت گروههای الیگارشی، طبقۀ سیری ناپذیر مأموران و بوروکراتها که، همچون لخته های خون همۀ شریانهای سیستم دولتی را گرفته اند، پایان می دهد.
پس از بازگرداندن حاکمیت به زحمتکشان، حزب کمونیست طرح قانون اساسی جدید روسیه را که انتقال حاکمیت به شوراهای زحمتکشان را تحکیم بخشیده، بخشهای اصلی اقتصاد را بدست حاکمیت خلقی سپرده و استفادۀ آن در جهت اهداف همه خلقی را تضمین بکند، به همه پرسی خواهد گذاشت. فقط باتکاء ارادۀ مردم، حزب کار منفصل کردن سیستم ناعادلانۀ اقتصادی و اجتماعی را آغاز می کند.
تشکیل سیستم انتخابات علنی، که در آن جائی برای ترور اطلاعاتی، تکنولوژی کثیف و حاکمیت مطلق العنان پول نخواهد بود، پیش بینی می شود. انتخابات برای سازمانهای دولتی شفاف و از فشارهای سرمایۀ خصوصی و روابط سیاه، آزاد خواهد بود. کمونیستها سیستم تقلبات عمومی را که بوروکراتهای روسیه سازمان داده اند، از هم خواهند گسست، برای مجازات متخلفان در جریان کارزار انتخاباتی تلاش خواهند کرد. انتخابات برای سازمانهای حاکمیت دولتی و خودگردانی محلی بر مبنای برابری واقعی شرکت کنندگان وبر اساس ارادۀ آزاد شهروندان برگزار خواهد شد.
همۀ شهروندان تضمین پایداری برای رعایت حق شخصیت، آزادی بیان و عقیده خواهند گرفت. فعالیت مخالفین، چندحزبی، امتناع دولت از مداخله در امور داخلی احزاب تضمین خواهد شد.
با حل این مسائل، حزب کمونیست بر آن توجه خواهد داشت که، اتحاد اکثریت قریب به اتفاق مردم کشور، متحد ساختن همه آنهائی که منافع بنیادی کشور را ارجمند می شمارند، فقط با تشکیل دولت اعتماد ملی می تواند تحقق یابد.
حزب کمونیست در مبارزۀ خود برای بازگرداندن کشور به راه رشد سوسیالیستی، بخاطر حفظ تمامیت و استقلال آن، برای رفاه و امنیت شهروندان کشور، سلامتی جسمی و اخلاقی خلق، همۀ آنچه را که برای زحمتکشان قابل قبول و درک باشد، راهنمای عمل خود قرار خواهد داد.
دستیابی به برابری اجتماعی بعنوان یکی از وظایف اعلام شدۀ حزب، بر مبنای آزادی کار، لغو استثمار انسان از انسان و همۀ اشکال مفاسد اجتماعی، استوار خواهد بود.
حزب کمونیست در صورت بدست گرفتن قدرت، با برقراری مالکیت عمومی بر زمین، ذخایر طبیعی و بخش کلیدی صنایع تولیدی، به استثمار تاریخی خلق پایان خواهد داد. مالکیت دولتی بر نیروگاههای برق، حمل ونقل، مجتمع های صنایع دفاعی، معادن نفت و گاز، کارخانه ها ومعادن واگذارشده به بخش خصوصی از راههای غیرقانونی را مجددا برقرار خواهد کرد. درآمدهای این بخشها باید بودجۀ دولتی را تکمیل نموده و مورد استفاده همه شهروندان قرار گیرد. به صادرات ذخایر طبیعی غیرقابل بازیافت، مثل نفت، گاز، الماس محدودیت گذاشته، تدابیر جدی برای اصلاح آنها در داخل کشور، بموازات منابع زندۀ جنگلی و دریائی اتخاذ خواهد شد.
در چنین وضعیتی همۀ اشکال مختلف مالکیت که شایستگی ادامۀ موجودیت و خدمت به منافع عمومی ملی را داشته باشد، حفظ خواهد شد. ملی کردن رشته های عمدۀ اقتصادی با تدابیر اتخاذ شده در جهت رشد صاحبکاری کوچک و متوسط توأم خواهد گردید.
درآمد حاصل از ملی کردن مالکیت در جهت نوسازی کردن صنایع و اقتصاد کشاورزی، سیستم حمل و نقل، در جهت احداث مسکن و راه سازی، توسعۀ گستردۀ کارهای ژئولوژی- تحقیقاتی صرف خواهد شد. با افزایش پتانسیل ذخایری کشور، می توان تدابیر حفاظت اکولوژیکی و زیست محیطی را متحقق ساخت.
تحرک بخشیدن به توسعۀ اقتصادی در خدمت بالا رفتن مقیاس مالیات تصاعدی خواهد شد، که در آن صورت بستن مالیات به مردم ثروتمند شامل بیش از ۳۰ درصد از درآمد آنها خواهد بود.
تدابیر اتخاذ شده به تحکیم قدرت دفاعی کشور، مدرنیزه کردن مجتمع های صنایع نظامی کمک کرده، بر آمادگی رزمی نیروهای مسلح و اعتبار ارتشان خواهد افزود. تأمینات اجتماعی پرسنل نظامی، تأمین مسکن برای خانوادۀ آنها، افزایش قابل توجه حقوق بازنشستگان ارتشی تضمین خواهد شد.
حزب کمونیست بر این باور است که، راکد ماندن تریلیونها روبل موجود در صندوق نسلهای آینده و صندوق ذخیره که، درآمدهای حاصل از قیمت بالای نفت همچنان به آنها اضافه می شود، غیرقابل قبول است. پولهای دولتی گذاشته شده در بانکهای غربی با درصد سمبلیک، کماکان به خدمت اقتصاد بیگانه در آمده است. بازگرداندن آنها به روسیه و استفاده در جهت منافع اقتصادی و ترقی اجتماعی ضرورت دارد.
برآوردهای متخصصان نشان می دهد که، سیاست درست و عاقلانه در عرصۀ اقتصاد کشاورزی روسیه از امکان واقعی برای تبدیل کشور به قدرت جهانی در زمینۀ خواروبار و قطع کامل واردات محصولات غذائی برخوردار می باشد. در هر کشوری حمایت از اقتصاد کشاورزی، بمثابه سیاست مسئولیت اجتماعی شمرده می شود. مثلا، حجم سوبسیدهای دولتی در قیمت محصولات کشاورزی در کشورهای اتحادیۀ اروپا بطور متوسط ۳۳ درصد و در نروژ، کشور شمالی، با شرایط اقلیمی تقریبا مشابه کشور ما، ٦۸ درصد می باشد. همانطور که می بینیم، برعکس روسیه، آنها می فهمند که، اقتصاد کشاورزی یکی از مهمترین بخشها بوده و به سوبسید نیازمند است. در کشور ما از آغاز اصلاحات، هنوز در مرز سالهای هشتاد ــ نود، برچسب «سوراخهای شوم» بر در روستا آویختند که گویا سرمایه گذاری در آنها بی فایده است. و بدین ترتیب، به خرید خواروبار از خارج ترجیح می دهند که آن هم در ماهیت امر، بمعنی پرداخت سوبسید به کشاورز بیگانه بجای حمایت از دهقان خود می باشد.
از دست رفتن امنیت خواروبار و افزایش قیمتها، نتیجۀ این سیاست غیرمسئولانه است. حزب کمونیست روسیه بر این نظر تأکید می کند که، نوسازی جدی اقتصاد کشاورزی، نیازمند سرمایه گذاری بمیزان ۱۰ درصد هزینه های ملی می باشد. این امر برای غلبه بر عقب ماندگی فاجعه آمیز مجتمع های صنایع کشاورزی از سازماندهی تولیدات صنعتی کشاورزی در کشورهای پیشرفته در مدت کوتاهی، کمک می کند. بعنوان مبنای احیای روستا، لازم است پشتیبانی همه جانبه از اقتصاد تعاونیهای بزرگ در تولید و تهیۀ محصولات روستائی مورد بررسی دقیق قرار گیرد.
وظیفۀ استراتژیک توسعۀ موفقیت آمیز کشور، شامل حمایت همه جانبه از علوم بنیادی و تجربی نیز می باشد که، امروز به میدان واقعی منافع کاملا تجاری تبدیل شده است. دانشمندان از حق زندگی شایسته برخوردارند و باید با حقوق بالا و همۀ امکانات لازم برای فعالیتهای تحقیقی تأمین شوند. برای این کار، افزایش مساعدت مالی علوم، تأمین اعتبارات شهرکهای علمی موجود و ساخت شهرکهای جدید ضروری است. باید به توسعۀ فن آوری تولید توجه جدی مبذول شود.
حزب کمونیست روسیه از برقراری مجدد استاندارد عالی تحصیل رایگان برای همه که، به تخریب نظام تحصیلی دورۀ اتحاد شوروی بعنوان بهترین نظام آموزشی شناخته شده در جهان، نقطۀ پایان بگذارد، پشتیبانی می کند. به سیستم تحمیلی سراسری گذار به تحصیلات دانشگاهی دو مقطعی «استاندارد یک بام و دو هوا» (کاردانی و کارشناسی)، که بر خلاف نظر جامعه فرهنگیان در کشور به اجرا گذاشته می شود، پایان داده خواهد شد. کمونیستها تصمیم دارند خسارات جدی سالهای اصلاحات را، بخصوص در آن بخش که سیستم آموزشی تخصصی ــ فنی و تخصصی متوسطه را کاملا ویران کرده است، بازسازی کنند.
حزب کمونیست اجرای سریع برنامۀ مبارزه با فـقـر را ضروری می داند. حقوقهای ماهانه، بازنشستگی، دانشجوئی، حجم دیگر تأمینات اجتماعی نمی توانند پائین تر از حداقل زندگی باشند و این حق باید طبق قانون تثبیت شود. قیمتهای خواروبار ضروری و سوخت، تضمینات و امتیازات آن قشر از هموطنان نیازمند حمایتهای اجتماعی، مجددا برقرار خواهد گردید. دورۀ تحصیل، خدمت سربازی، مرخصی های دورۀ بچه داری به سنوات خدمتی افزوده خواهد شد. حزب کمونیست قصد بالا بردن سن بازنشستگی را ندارد.
امتیازات اجتماعی دورۀ اتحاد شوروی اعاده خواهد شد. این امتیازات شامل حال خانواده های پر اولاد و شهروندان ساکن مناطق بد آب و هوا خواهد بود. حق تحصیل و استفاده از خدمات پزشکی رایگان و کیفیتا عالی تضمین خواهد شد. کارگران صادق با عنوان «قهرمان کار» و امتیازات متناسب با آن گرامی داشته خواهند شد.
کمونیستها مصمم اند همۀ قوانینی را که موجب بدتر شدن وضعیت مادی هموطنان شده، تاراج و غارت ذخایر طبیعی را مجاز کرده است، مورد تجدید نظر قرار دهند. این بازبینی در وهلۀ اول شامل قانون کذائی ۱۲۲«دایر بر لغو امتیازات» و مجموعۀ قوانین مربوط به کار، مسکن، زمین، جنگل و ارتش خواهد بود.
دولت اعتماد ملی، مسئولیت حاکمیت در قبال مسکن و تأسیسات عام المنفعه را دو باره بر عهدۀ خود گرفته، ساختمان سازی دولتی را گسترش خواهد داد.
یکی از اولین گامهای دولت اعتماد ملی، حل حادترین مشکل خواهد بود که همۀ آیندۀ کشور، وابسته بدان است. و آن، لزوم پایان دادن به روند نابود کردن روسیه می باشد که از زمان یلتسین آغاز و همچنان هم ادامه دارد.
جامعه مدتهاست بخاطر افزایش میزان مرگ و میر در روسیه، در وهلۀ اول به سبب گرانی رو به تزاید و دست نیافتن مردم به مواد غذائی، خدمات پزشکی و داروی با کیفیت، در شرایط تشویش و نگرانی بسر می برد. به عقیدۀ بسیاری از جمعیت شناسان و جامعه شناسان، علت دو برابر شدن مرگ و میر در روسیه امروزی نسبت به دورۀ اتحاد شوروی، دقیقا از همینجا سرچشمه می گیرد. امروز در کشور تعداد کودکان زیر هشت سال، از تعداد جوانان هیجده ساله دو برابر کمتر است. سیل مهاجرت از کشورهای همسایه بطور مرتب افزایش می یابد و بنظر جمعیت شناسان، شاخص بسیار بالای مرگ و میر در میان مردم روسیه، صرفنظر از اینکه آمارهای رسمی بیش از حد پائین نشان می دهند، بحساب آنها پنهان می شود.
پر کردن جای خالی مردگان روسی با مهاجرانی که، سوراخهای جمعیتی را وصله می کنند، به آن منجر خواهد شد که، جمعیت روسیه را اغلب مردم کاملا بیگانه با آن تکمیل می کنند. غالبا در روحیات مهاجران، که مجبورند در مؤسسات خصوصی به استثمار وحشتناک تن در دهند، حس کینه نسبت به کشور ما ریشه می دواند و آن را فقط بمثابه میدان کسب و کار تصور می کنند. جامعۀ متشکل از انحطاط اخلاقی و فیزیکی جمعیت بومی و مهاجرانی که، نقش نیروی کار را ایفاء می کنند، بلحاظ معنوی و اجتماعی نمی توانند با کشور محل اقامت خود سازگار شوند، ایده آل ترین طعمه برای سیستم دولتی جنائی- استبدادی بحساب می آیند.
حزب کمونیست روسیه بر ضرورت اتخاذ تدابیر قابل اجرا بمنظور افزایش میزان متولدان، نه اغوای مادران با وعدۀ کمک مالی بمناسبت زادن فرزند دوم، تأکید می کند. طبیعی است که این کمک مالی حتی در صورت اجرا، جنبۀ سمبولیک خواهد داشت. زیرا، با آن نمی توان مشکل مسکن و تحصیل کودک را حل کرد. حاکمیت نمی خواهد بفهمد که، تصویب قوانین مربوط به لغو تحصیل و خدمات پزشکی رایگان، قانون آدمخوار مسکن و متناسب با آن، افزایش سالانه ۲۵ درصد قیمت خدمات عمومی، چه موانع جدی در مقابل رشد مولدان ایجاد کردند. این قوانین را یا باید لغو کرد و بطور ریشه ای در جهت حمایت از مردم تصحیح کرد.
حزب کمونیست، تدوین برنامۀ تهیۀ مسکن رایگان و واقعا قابل دسترس برای خانواده ها، برقراری مجدد امتیازات برای خانواده های پر اولاد، بازسازی شبکۀ گستردۀ کودکستانهای عمومی را ضروری می شمارد.
تنها عاملهای تشویقی مالی برای والدین آینده کافی نیست. برقراری ارزشهای پایه ای زندگی، که خانواده محیط اصلی آن بحساب می آید، از اهمیت بسیار بزرگی برخوردار است.
ضرورت تشکیل کمیسیون ویژۀ دولتی برای حمایت از کودکان در روسیه بشدت احساس میشود. حزب کمونیست روسیه بر این باور است که، در عرض دوسال، می توان مشکل بی سرپرستی کودکان را که، باعث رسوائی کشور شده است، حل کرد.
موارد پیشنهادی می تواند مبنای تشکیل زندگی شرافتمندانه برای مردم، استقرار اصول عدالت اجتماعی در جامعه، تضمین کنندۀ حق کار برای مردم و حق الزحمۀ متناسب با کار، تحصیل، کمکهای پزشکی رایگان، مسکن مجهز، استراحت قابل دسترس برای همه و توجه دولت به خانواده ها، کودکان و قهرمانان باشد.
توأم با اینها، باز گرداندن مسئولیت تعطیل شدۀ جامعه در مقابل فرد و هم، مسئولیت هر فرد در برابر جامعه، اعادۀ یگانگی حقوق و وظایف انسان، الزامی شمرده می شود.
حزب کمونیست روسیه، تنها حزب سیاسی کشور است که، منافع میهن را بالاتر از هر چیزی قرار داده است. پرورش افکار میهن پرستانه در میان مردم، احترام به تاریخ، فرهنگ و سنن کشور، سنگ بنای همۀ سیاستهای آن را تشکیل می دهد. حزب کمونیست در راه بازسازی ریشه ای همۀ سیستم تربیت معنوی و اخلاقی مردم، قرار دادن آن بر روی پایه های اصول عدالت، نیکی، انساندوستی، و بی چشمداشتی، جلوگیری از ترویج ابتذال و خشونت در تلویزیونها و بالاخره، برانگیختن حس احترام به زبان مادری مبارزه می کند. حزب در حال حاضر اجرای بخش مربوط به مسئلۀ روس در برنامۀ خود را آغاز کرده است.
برابر حقوقی واقعی همۀ ملتها، دوستی خلقها، وحدت نیروهای میهن پرست و انترناسیونالیست تأمین خواهد شد. نقش بزرگی به حمایت از ارزشهای تاریخی و معنوی فرهنگ کبیر روسی بمثابه وحدت معنوی روسیۀ کثیر المله، فرهنگ ملی همۀ خلقهای کشور در نظر گرفته خواهد شد. منع قانونی در مقابل تبلیغ ابتذال، خشونت و هرزگی در رسانه های جمعی اعمال خواهند شد.
حزب کمونیست جمهوری فدارتیو روسیه عبور از شکاف فاجعه باری که عمدا در طول دو دهۀ اخیر در میان خلقهای برادر اتحاد شوروی بوجود آورده شده و بازتشکیلی داوطلبانۀ دولت متحد را جزء اولویتهای خود می شمارد. فراهم آوردن مقدمات تحقق این اهداف بدان خدمت خواهد کرد که، خلقهای استثمار شدۀ همۀ جمهوریهای سابق عضو اتحاد شوروی بیشتر آگاه خواهند شد که محافل حاکمیت انتصابی آنها، «نخبگان» به اصطلاح خودی، آنها را به کدام سو می برد.
بسرعت گامهائی در جهت عقد معاهدۀ اتحاد پایدار و محکم بین روسیه و بلاروس و پیوستن همۀ علاقمندان به آنها برداشته خواهد شد.
در عرصۀ سیاست خارجی، امکان هر گونه امتیاز ارضی دادن منتفی خواهد بود. حزب کمونیست جمهوری فدارتیو روسیه، موضع روسیه را در شرق دور تحکیم خواهد بخشید، برنامۀ توسعۀ گستردۀ مناطق سیبری و شرق دور را به اجرا خواهد گذاشت.
هموطنان در خارج از محدودۀ اراضی روسیه از حمایتهای کشور خویش برخوردار خواهند بود. خط سیاست خارجی کشور به تحکیم جهان چند قطبی، گسترش همکاری با کشورهای غیر متعهد، انحلال پیمان تجاوزگر ناتو و تقویت نقش سازمان ملل متحد خدمت خواهد کرد. روسیه فعالانه در مبارزه برعلیه تروریسم بین المللی شرکت خواهد کرد و همزمان با آن برعلیه تلاشها برای برابرسازی افراط گرائی با مبارزه برای آزادی ملی و برابری اجتماعی ــ طبقاتی اقدام خواهد کرد.
حزب کمونیست جمهوری فدارتیو روسیه، تمام اتهامات مبنی بر پوپولیزم را که، بسیار پر هیاهوتر از خواستهای واقعگرایانه و قاطعانۀ حزب و اعمال آن شنیده می شود، مردود می شمارد. در پشت چنین اتهاماتی فقط یک مسئله پنهان شده است و آن، عبارت از کوشش محافل الیگارشی و بوروکراتهای نمک پروردۀ آنها می باشد که می خواهند با تمام قوا از منافع نامشروع خود دفاع کرده و موقعیت خود را بدون تغییر در جامعه حفظ کنند. اما، فریب دادن مردم روز بروز سخت تر می شود.
با هدف کسب اعتماد مردم، حزب کمونیست جمهوری فدارتیو روسیه آماده است مسئلۀ کلیدی برنامۀ خود راجع به ساختن روسیۀ نوین، کشوری مقتدر و شکوفا، کشور قرن بیست و یکم را به همه پرسی عمومی (رفراندوم) بگذارد.
*****
پایان قرن بیستم و آغاز هزارۀ سوم، دورۀ تلفات بسیار بزرگ انسانی و مادی برای روسیه بود. کشور، با اقتصاد از هم پاشیده، صنایع ویران شده و روستاهای متروکه، با از دست دادن پیشتازی در عرصۀ تحصیل و علم به دورۀ جدید وارد شد.
خلق کبیر ما، خلقی صاحب فرهنگ منحصر بفرد، دارای تاریخ قهرمانانۀ پیروزی ومتحقق، با نمونه های خدمات فداکارانه در راه نیکی، حقیقت و عدالت، هیچگاه تسلیم چنین سرنوشتی نخواهد شد. چنین خلقی مستحق زندگی شایسته ای است. زندگی، اما نه این زندگی حقیرانه در پرتگاه فقر، بی مقصود و سراسر یأس و بدتر از همه، نه زندگی در شرایط ناامید از تغییر و بهبودی همه چیز در روز فردا.
اما، روسیه از شانس حرکت جهشی به سوی آینده برخوردار است. هنوز همۀ توان اقتصادی خود را از دست نداده است. همۀ ذخایر طبیعی آن تمام نشده است. همۀ مدارس علمی بسته نشده است. و بالاتر همه، از مردم، از انسانهای قادر به تفکر و اقدام، خلاقیت و پیروزی، خالی نشده است. از وجود مردم خسته از زندگی ناگوار و دارای توان انجام پیچیده ترین وظایف، آمادۀ ساختن روسیه جدید و قادر به درک آن که، بزرگی و عظمت خود را فقط در راه رشد سوسیالیستی می تواند نشان دهد، محروم نشده است.
کمونیستهای دلایل کافی برای خوشبینی ــ اجتماعی دارند. و آن دلایل از جمله شامل؛ بیش از یک قرن مبارزۀ انقلابی برای استقرار ایده آلهای عدالت اجتماعی؛ تاریخ ما؛ موفقیتهای خارق العاده و شکوفائی میهن ما در قرن بیستم هستند.
با مراجعه به زندگی استالین، با مطالعۀ سطر- سطر نوشته های استالین، می بینی که آنها، یک برنامۀ کامل برای فعالیت کمونیستها در دوران تاریخی جدید می باشند. در اوضاع کنونی، در زیر فشار «جهانی سازی» به یک باره سرنوشت خلقها تغییر می یابد، مبانی معنوی زندگی آنها در هم می شکند، استقلال کشورها از دست می رود، نوع غربی «دمکراسی » را برقرار می کنند و اصالت خود را از دست می دهند، مفهوم واقعی موجودیت تمدن بشری فرو می ریزد.
پس روشن است که چرا تجربۀ تشکیل کشور اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بعنوان یک ابرقدرت جهانی، پیشتاز بلوک عظیم ژئوپلیتیک، از عجایب فرهنگی و ایدئولوژیکی در مقیاس جهانی ــ تاریخی برای ما بویژه مهم است. کشوری، که در دورۀ رهبری انسانی بزرگ و سیاستمداری برجسته مثل یوسف ویساریونویچ استالین موجودیت یافت.
مشکل بتوان دلیل قاطع استالین، یعنی قدرت بزرگی را که به ارث گذاشت و مخالفان کنونی او سعی می کنند مورد توجه قرار ندهند، انکار کرد. کشور قدرتمندی که بدون مشارکت آن هیچ مسئلۀ جدی در جهان حل نمی شد.
این سخن پیامبرانۀ استالین را که گفت: «پیروزی تاریخی از آن من خواهد بود»، امروز در روزگار ما، نه تنها کمونیستها، بلکه، هر کسی هم که سعی می کند این رهبر خلقی را بدنام سازد، باید بخاطر بسپارد.
استالین انسانی بود با اعتقاد عمیق به قدرت سازندگی خلق خویش. این اعتقاد به میلیونها انسان منتقل گردید، چرا که در عمل تأئید شد و تحکیم یافت. بدون وحدت باور و گفتار و کردار، پیشروی در راهی که استالین برگزید، ممکن نبود. در راهی که به شکوفائی بی سابقۀ کشور منتهی شد، کشوری که در آن همۀ خلقها به عظمت و قدرت خود پی بردند.
پیشروی در این راه آسان نبود. اشتباهات جدی و کجروی هائی که هیچ اولین عابری از خطر آنها مصون نیست، روی داد. و هر قدر پیشروی مشکل بود، هر قدر موانع غیر قابل عبور پدید می آمد، ندای جاودانۀ استالین: «هیچ قلعه ای وجود ندارد که بلشویکها نتوانند فتح کنند»، هر چه بلندتر طنین می انداخت.
این سخنان، امروز هم به کمونیستها الهام می بخشد. ما برای فتح قلعه ای که امروز «اتفاقی های» روسیه نشسته اند، توانائی داریم.
ما، به نیروی ارادۀ کشور، به نیروی وحدت زحمتکشان آن، در اتحاد با همۀ آنهائی که راه تجدید عظمت روسیه را انتخاب کنند، از عهدۀ انجام این کار بر می آئیم!
پایان
*****
چند کلمه ای در باره نویسنده
گنادی آندريوويچ زيوگانوف، صدر حزب کمونيست جمهوری فدرال روسيه و رهبر جبهه متحد نيروهای ملی و ميهن پرست می باشد.
زيوگانوف، در سال ١٩٤٦، در يک خانوادة فرهنگی، در روستای مئمرنو(Mimirno) واقع در يکصد کيلومتری شهر آرلوف (Orlov) بدنيا آمد. تحصيلات خود را در دانشکدۀ فيزيک – رياضی ابتدا در دانشگاه تربيت معلم آرلوف و سپس در سال ١٩٨٠ ، دورۀ فوق ليسانس خود را در رشتة علوم انسانی در آکادمی علوم انسانی به پايان رساند و به اخذ درجة نامزد دکترای علوم موفق شد.. در سال ١٩٦٦ به عضويت حزب کمونيست اتحاد شوروی درآمد، همزمان در اتحاديه های کارگری، سازمان جوانان حزب به کار پرداخت. مدتی در دانشگاه تربيت معلم آرلوف به تدريس مشغول شد و در سال ١٩٧٢، دبير اول کميتة ايالتی سازمان جوانان حزب در استان آرلوف و بعد از آن، در سالهای ١٩٧٤ سال ١٩٨٣ در سمت دبير کميتة ايالتی حزب در آرلوف به کار اشتغال داشت. از سال ١٩٨٣ تا سال ١٩٨٩ در شعبة ترويج و تبيلغات کميتة مرکزی حزب کمونيست اتحاد شوروی، ابتدا کار کار می کرد و سپس به مقام مسئول شعبه برگزیده شد. او در عين حال معاونت شعبة ايدئولوژی کميتة مرکزی حزب را بر عهده داشت.
زيوگانوف، در جریان تشکيل حزب کمونيست جمهوری فدراتيو روسيه، در کنگرۀ مؤسسان حزب در ماه ژوئن سال ١٩٩٠، به دبيری کميتة مرکزی و عضويت دفتر سياسی و رياست شعبۀ علوم انسانی و ايدئولوژيکی اين حزب برگزيده شد. در بنيانگذاری و تأسيس تشکلهای سياسی – ملی از جمله، جبهه نجات ملی روسيه و جامعه ملی روس، نقش فعال ايفا کرد. در دومين کنگرۀ حزب کمونيست جمهوری فدراتيو روسيه، به عضويت کميتة اجرائی و در پلنوم تشکيلاتی به رياست همان کميته انتخاب گرديد و در سومين کنگرۀ حزب در سال ١٩٩۵ به مقام صدر کميتة مرکزی برگزيده شد. در تمام دوره های انتخابات مجلس ملی روسيه(دومای دولتی)، به نمايندگی اين مجلس انتخاب شد و در حال حاضر نیز نماینده دومای دولتی (مجلس ملی) بوده ورهبر فراکسيون کمونيستهای مجلس می باشد.
گنادی زيوگانوف، دکترعلوم فلسفه، رهبر حزب کمونیست و جبهه ملی- میهنی روسیه، تا کنون چندین جلد کتاب و صدها مقاله تالیلف کرده است.
اثر حاضر در زمره یکی از آثار ارزشمند نویسنده است، که بلحاظ شیوه برخورد به مسائل و متدلوژی تحلیلی، می تواند بجای یک کتاب درسی قرار گیرد.
*****
مؤخره مترجم
کلمات اعجازگر
در زبان همه خلقهای جهان، کلماتی هستند که ایجاد سؤال و استفهام می کنند. «چرا»، «چطور»، «چگونه»، «چه»، «کدام» و به هر ترتیب دیگر. اعجازی که در این کلمات نهفته است، هیچ پیغمبر برگزیده الهی نداشته است. این کلمات، فعالیت مغز را تشدید می کند، انسان را به اندیشیدن، جستجو، تعقل، تفکر و استدلال وامی دارد، از خشکیدن مغز و خشک اندیشی، کوته فکری و کوته بینی باز می دارد. مانع ساده لوحی و ساده نگری می گردد… بدبختی هر کس آنوقت آغاز می شود که، این کلمات را فراموش می کند و به معجزه آنها باور نمی کند. درست یادم هست، در سنین کودکی، زمانیکه در کلاس پنجم یا ششم ابتدائی (نظام قدیم) درس می خواندم به اعجازگری این کلمات پی بردم. بزرگترها در مورد زلزله صحبت می کردند و بر این عقیده بودند که «زلزله ناشی از آنست که کره زمین بر روی یک شاخ گاو قرار دارد و هر گاه آن شاخ گاو خسته می شود، گاو زمین را بروی شاخ دیگر می گذارد و در این لحظه جابجائی، زلزله رخ می دهد…». من که، منظومه شمسی را تازه خوانده بودم. گفتم، آخه، زمین به دور خورشید می چرخد. فورا به خواندن کتب ذاله متهم شدم. با این همه، علیرغم سن و سالم، سؤال کردنهایم شروع شد. خوب، اگر زمین در روی شاخ گاو قرار گرفته، پس گاو روی «چه» ایستاده است؟ پس از آن «چه» و «چرا» و «چطور» و«چگونه»هایم ادامه یافت. در نهایت به دیوانگی متهم شدم و الخ…
درست از همان زمان به اعجازگری این کلمات ایمان آوردم. وقتی که خواندم، یونس پیغمبر هفت سال در شکم ماهی رحل اقامت گزید؛ وقتی فهمیدم موسی کلیم الله ۲۷۰۰ سال پیش قباله ارض موعود را به آقای بالفور داده و وصیت کرده است، نوادگان یعقوب را، برگزیده ترین بندگان خداوند عادل (اسرائیلان) را، موشه دایان، شارون، ناتان یاهو، لیبرمان را از اقصا نقاط عالم به اراضی کنعان جمع کرده، به صدارت و ریاست و وزارت برساند؛ وقتی که شنیدم یکی انسان می خرد و دیگری می فروشد و آن سومی فروخته می شود؛ وقتی که فهمیدم زمینهای آبادی مال خان است و هزاران رعیت فقط روی آن کار می کنند؛ وقتی که دیدم هزاران نفر سرمایه زندگی تولید می کنند یک نفر همه آنها را برای حفاظت از گزند روزگار در پیش خود جمع می کند، وقتی که، دیدم یکی در میان ناز و نعمت غوطه می خورد و هزاران در گرداب فقر وبدبختی دست و پا می زنند؛ وقتی که می بینم یک کشور همه جهان را به مناطق تحت فرماندهی نظامی ارتش خود تقسیم می کند؛ وقتی که شنیدم خداوند تبارک و تعالی قباله ثبتی ایران را به نام سلسله های پادشاهی و دست آخر به آیت الله ها، یعنی نزدیکان خود نوشته است؛ وقتی که شنیدم چند «عرب سوسمار خور»، در مراکز بزرگترین قدرت جهانی، حوادث ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۰ را آفریدند؛ وقتی که دیدم منادیان «دمکراسی و حقوق بشر»، آزادی و امنیت را به بالکان هدیه دادند؛ وقتی که دیدم ارتشهای آمریکا و انگلیس پس از بارانیدن انواع بمبهای سبک و سنگین به سر مردم عراق، به این کشور تشریف فرما شدند؛ امروز که می بینم ارتش چهل کشور جهان در مدت ۱۰ سال نتوانسته است از عهده یک گروه «تروریستی» در افغانستان بر آید؛ وقتی که به شکل و شمایل، به سن و سال آن پسرک رئیس جمهور روسیه نگاه می کنم و می بینم آن «دمبه چرب و نرمش، حاصل کدام چراگاه» است؛… باز هم، همه این کلمات اعجازانگیز، همه این «چرا»ها و «چطور»ها، «چگونه»ها و «چه»های کج و کوله، کـت و کلفت، زمخت و نابکار به اندازه کوهی بر من سنگینی می کنند و در زیر این فشارها، ایمانم به اعجاز آنها کاملتر می شود و بهتر از همیشه می فهمم که «چرا» تمام «متفکران» و «نظریه پردازان» نظم موجود جهانی و دست آموختگان ریز و درشت آنها برای کشتن یک مرده قریب شصت سال پیش، به هر حیله ای دست می زنند. آیا این ترور فکر و تاریخ نیست؟ آیا این، بمعنی خاموش کردن چراغ راه آینده نیست؟ آیا…

کتاب حاضر، در آدرس زیر هم قابل دسترسی است:
eb1384@wordpress.com

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این نوشته در ژوئیه 7, 2010 بدست فرستاده شد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: